بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 


هنوزم که هنوزه ، هستند کسایی که وقتی میخوای بری بیرون
میـپـرسن: ” کجا !؟“
و بلافاصله بعد از شنیدن جواب ” میــــرم بیرون“
از جانب شما قانع شده و به آرامش خاصی میرسند!
.
.
اون تیکه ی آخر پیتزا که سیر شدی و می مونه و خورده نمیشه ،
همون لعنتیه که روحش وقت گشنگی میاد سراغت!
.
.
شبیه معادلات چند مجهولی شده ام ؛
این روزها….
هیچ کس از هیچ راهی مرا نمی فهمد …
.
.
همیشه باید یکی باشه که سه نقطه ی آخر جمله تو بفهمه!
.
.
یه آدمایی هستن نه میشه درکشون کرد نه میشه ردشون کرد
همینطوری تو زندگیتن…. زل میزنن به آرامشت… !
.
.
رو اعصاب تر از اونایی که وقتی از تاکسی پیاده میشن
تازه جیباشونو میگردن که کرایه رو بدن؛
اونایین که بعد دو دقیقه گشتن اسکناس ۵۰۰۰ تومنی میدن!!!
.
.
زندگی خیلی بی رحمه…
دیروز نزدیک بود برم زیر یه ماشین مدل پایین! به خیر گذشت !
.
.
دیشب مهمون داشتیم ، یه بچه ی ۴-۳ ساله هم داشتن!
بچه که چه عرض کنم ، زلزله هفت ریشتری!
از کله ی سحر دارم پس لرزه هاشو جمع میکنم ، هنوز تموم نشده!
والا ما که بچه بودیم ، همون اول که می رفتیم جایی مامانمون می گفت
“نمیدونین چه بچه ی خوب و آرومی یه”!
ما هم گیر می کردیم تو رودرواسی تا آخر مهمونی مینشستیم یه گوشه گلای قالی رو میشمردیم که حرفِ ننه مون زمین نیفته!
اصلا نسلِ بامرامی بودیم ….جزغاله شدیم …حیف ، واللا !

.

.

از دکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم !
که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد!
.
.
یکی میگفت : باید از کنار مشکلات باسرعت عبور کنی و بگی : “میگ میگ”
اما نمیدونست مشکلات نشستن رومون میگن : “انگوری انگوری” !
.
.
دیشب یه پشه در گوشم ویــز ویــز میکرد ، گرفتمش
خوابوندمش تو ظرف روغن صداش کمتر شد ، روونتر کار میکنه الان!
.
.
خانوما هـرقـدر بیشتر قربون صـدقه هم برن و یا محکـم تر روبوســی کنـن,هـمونقدر از هــمـدیـگـه بـدشــون مـیاد!!! . . .
.
.
توی ایران عادت شده که هر وقتی به هر شکلی سرقتی اتفاق بیوفته
اعم از: خونه، ماشین، مغازه و …
همه متفق القول می گن: دزده آشنا بوده
حالا من توی این فکرم که : دزدها جزو آشناهای ما هستند یا آشناهای ما دزدن !
.
.
من که میدونم چه دسته گلی به آب دادی ، میخوام از زبون خودت بشنوم!!!! بگوووووو
قدیمیترین تاکتیک اعتراف گیری مادرا از بچه ها در طول تاریخ ! همچین بچه ساده ای بودیم ما !
.
.

امروز سوار یه تاکسی شدم کولرش روشن بود، می خواستم سرمو بچسبونم به شیشه و از خوشی گریه کنم های های !!!
.
.

رفتم از دکه روزنامه بخرم یه زنه اومده میگه آقا ببخشید آدامس موزی دارید؟ مرده یه آدامس موزی بهش داده، زنه میگه نه یه طعم دیگشو میخوام!!! خدایا شکرت !
.
.
لذتی که در 10شدن امتحان با تقلب هست، در 20 شدنش بدون تقلب نیست.
.
.
شنیدین این پسرای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من! ازدواج که قصد نمی خواد! پول می خواد که تو نداری!

این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من! ازدواج که قصد نمی خواد! خواستگار می خواد که تو نداری!
.
.
گاهی باید دست از سرش برداری... و به جاش از پات، برای شوت کردنش استفاده کنی.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:48  توسط علی قربانی  | 
دقت کردین هروقت یه خواب خوب میبینی صب پاشی یادت نمیاد اما کافیه یه خواب ناجور ببینی ، تا شیش ماه تو مخته !

دقت کردین؟!! میزان دوستی و محبت بین دو تا پسر از روی فحش هایی که بهم میدن کاملا مشخصه !! هـــــــر چی فحش ها رکیک تــــر ,رفاقت صمیمــی تــــر !

دقت کردین با کار خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل ۱۲ بخوابیم میگن مرغی؟ بعد از ۱۲ بخوابیم میگن جغدی؟ راس ۱۲ بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت………….. چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!

حالا دقت کردین همیشه وقتایی که با یکی ، شریکی چیپس یا پفک می خوری .. هی توهم داری که در حقت اجحاف شده ..!

تا حالا دقت کردین لذتی که در یاد دادن فحش به بچه های کوچیک هست ، در آموزش کامپیوتر و زبان و مسائل تاریخی نیست.. انقده حال میده ؟

دقت کردین: اگه بچه ها لیوان بشکنن : ای دست و پا چلفتی … -اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود -اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه…!!تو خونه ی ما که دقیقا همینه شما چطور؟

دقت کردین وقتی حقیقت رو می دونین، گوش دادن به دروغایی که طرف مقابل داره واست میبافه چقدر لذت بخشه؟!
کمتر ببند لامصصصب

تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟

دقت کردین وقتی از زندگی یکی میای بیرون از فرداش خودش روز به روز, رو فُرم تر و خوشگلتر میشه باباش روز به روز پولدارتر و … مث اینکه این وسط فقط تو جلو پیشرفت کل خانواده شون رو گرفته بودی؟!

دقت کردین موقع امتحان سوالاتی رو که بلدیم با خط نستعلیق می نویسیم، ولی اونایی رو که بلد نیستیم با بدترین خط می نویسیم !



 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:21  توسط علی قربانی  | 

بیچاره مانکنه هنگ کرده از دست پسره!!


 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:51  توسط علی قربانی  | 

دربست بهشت ... جانمونی همسفر ...


چند روز پیش ؛ یکی از دوستان انتقاد نسبی (هر کی فهمید معنی انتقاد "نسبی" چیه به ما هم بگه . مچکر میشیم !)  میکرد که چرا جو وبلاگو بسیجی کردم ...

چه کنم دیگه . ناف ما رو هم با بسیج بریدن .

شرمنده که رفتم تو فاز شعار ... اما راستشو گفتم

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:31  توسط علی قربانی  | 
  


(به) یکی اسکار می گیرد (می دهند) و با یک همه کاره سینما دست می دهد
یکی مدال می اورد و با یک شاهزاده دست نمی دهد

                                 هر دو بالا می روند
                                 یکی در نگاه متفکرین روشنفکر یکی در محضر خدا

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 8:36  توسط علی قربانی  | 

کجاش داغه ؟

این از هموناس که صدای سازش فردا صبح به گوش میرسه !


 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:47  توسط علی قربانی  | 

یارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد
دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
یارو میگه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی...


 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط علی قربانی  | 
لطفا برام یه ماهی دانلود کن !

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:19  توسط علی قربانی  | 

درست لحظاتی قبل از کشیدن برگه از دست همتون !

گیربکس هزار دنده در حالت تمام گاز فول بار !!!


آی که عاشقتم پسر سیاهه !

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:18  توسط علی قربانی  | 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:12  توسط علی قربانی  | 


بهشت از روی تو خوشتر نباشد...

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:11  توسط علی قربانی  | 
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه ...!



شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:5  توسط علی قربانی  | 

کلاکت اول :

فلسطین ...

بچه های محله پایین ...


 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:58  توسط علی قربانی  | 

دردها

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:52  توسط علی قربانی  | 


کدوم خاطرات ؟؟؟

تو رو خدا کم خودتو به اون راه بزن 

اعتراف کن سبک میشی عزیزم

اینجا کلیسای علی قربانی و امروزم که حتما یکشنبه است . حتی اگه نباشه.

حالا خودتو سبک کن ... بگو  ... بگو ... اوهوم ... داشتی میگفتی ... ایکسه چند بود ... اوهوم ...


 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:51  توسط علی قربانی  | 

ماه عسل در کربلا

به انتهای کوچه که رسیدم ، شب زیر لحاف ابر خوابیده بود و فانوس ظلمت همه جا را روشن از تاریکی خویش کرده بود. جلو رفتم و زنگ آخرین در را به صدا درآوردم. چند لحظه ای نگذشته بود که زنی میانسال با چادری مندرس و چهره ای غرق در تعجب و ترس بیرون آمد. سلام دادم و او هم سلامی توام با شک تحویلم داد. یک بسته از گوشت ها را طرفش گرفتم ، داشت از تعجب شاخ در می آورد. سریع از دستم قاپیدش و گفت ممنون. خداحافظی کردم و زن در را بست. چند قدمی دور نشده بودم که دوباره در باز شد و زن بیرون آمد و گفت : " ببخشید آقا مناسبش چیه ؟ " . گفتم : " شام عروسیمونِ ، نذر حسینِ " . نام مبارک حسین(ع) که از دهانم بیرون آمد همه وجودم تیر کشید و بغض راه گلویم را گرفت. همسرم هم که قربانی آن یکی همسایه را داده بود به سمتم آمد . وقتی بغض منو دید ، به اشکهایش اجازه جاری شدن داد.

پی نوشت همسرم :

می دانم چه لذتی دارد اینکه سوار بر ماشین عروس باشی ، میدانم چه لذتی دارد اینکه توی لباس عروس باشی ، آخر همه اینها را یکبار در عمرت بیشتر تجربه نمیکنی و میدانم لذت همه این لذت ها را . اما نمی دانید لذت شیعه حسین(ع) بودن را و آن دنیا پیش حسین(ع) روسفید بودن ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:30  توسط علی قربانی  | 

خدا رحمت کند علامه بزرگوار محمد تقی جعفری این فیلسوف بی آلایش را. ایشان خیلی متواضع و ساده بودند، یک بار ایشان کتابی تحلیلی فلسفی مینویسند که با استقبال فراوانی در بین علمای حوزه روبرو میشود. طوری که کتاب فروشی اسلامیه در بازار تهران ویترین پشت مغازه اش را یکدست خالی میکند و فقط این کتاب را می گذارد...ایشان یک بار گذری وارد این مغازه میشوند، از مغازه دار میپرسند این کتاب چیست و چگونه است؟ یعنی از کیفت و کمیت و قیمت...

مغازه دار که ایشان را نمیشناخته لبخندی میزند و نگاهی به ظاهر ساده و لهجه شیرین علامه می اندازد و میگوید: "حاج آقا اون کتاب سطحش خیلی بالاست به درد شما طلبه ها نمیخوره!"...علامه هم با لبخند تشکر میکنند و بیرون می آیند...



یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:24  توسط علی قربانی  | 

واقعا که دمش گرم ! کاملا درست میگه . نظر شماها چیه ؟

ای ماشین آلات . ای کنکور . ای برگرداندار ... ای چی بگم دیگه ( ببین و خودت بقیه شو بگو ! )


 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:14  توسط علی قربانی  | 

آی ممّدجواد یادش بخیر !!



 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:6  توسط علی قربانی  | 
فقط یه ایرانی میتونه هرچیزی که میوفته رو زمینو با یه فوت ضدعفونی کنه !!!


آدم این سایتای دانلود که میره حس میکنه رفته حفاری نفت! باید چند کیلومتر بری پایین تا به اصل مطلب برسی !



فامیلمون یه اس ام اس فلسفی فرستاده بود ؛ نمیدونم چی شد Replay رو اشتباهی زدم اس ام اس خالی براش سند شد .

جواب داد: دنیایی از حرفهای نگفته . . . مرسی !
ینی یه آدم سالم دور و برمون نیست به خدا


یارو نه درس خونده ؛ نه شغلی داره ؛ نه ماشینی! خلاصه هیچی نداره؛ ازش میپرسی ازدواج کردی ؟

با اعتماد به نفس میگه هنوز دم به تله ندادم !
لامصب تو خودت تله ای !


اگه توی المپیک رشته ی دانلود استقامتی وجود داشت، الان یه طلا داشتیم قطعن!!!



لپ تاپم رو بردم نمایندگیش می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!

گفتم نه ، بی محلی کردم یکم، ضربه روحـــی خورده حیوونکی

اگر به یکدیگر احترام بگذارید .یکدیگر نیز به شما احترام میگذارد .


 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:27  توسط علی قربانی  | 

ورژن انگلیسی عمو سبزی فروش


uncle vegetable seller
oh ye
Do you have vegetable
oh ye
i want a lemon
oh ye
i want u alone
oh ye
uncle vegetable seller?
oh ye
i want a cherry
oh ye
strawberry
oh ye
i want an apple
oh ye
can we be a couple
oh ye


 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:26  توسط علی قربانی  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:21  توسط علی قربانی  | 

شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.


نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدری تاملی کرد و سپس گفت:«بدبخت! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!»‍‍

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:17  توسط علی قربانی  | 

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی

زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد  گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند



 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط علی قربانی  | 

 


خدا کند فراموش نکنيم؛ دنیا برای شما قفسی بود که هیچ گنجشک کوچکی حتي

تحملش را نداشت؛ چه برسد به شما که همچون سیمرغی بودید. دلهره داريم از

 این میراث گرانبهایی که زانوانمان را به لرزه انداخته است. کمکمان کنيد تا

 فراموش نکنيم که شما برای چه خون داده ‏اید! کمک کنيد تا فراموش نکنيم شهید داده ‏ايم! خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!

بر قامت بی سر شهیدان صلوات




 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:32  توسط علی قربانی  | 
بلند صحبت نکن! اینجا غیرت ها در خواب اند ...

بی غیرتی


 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:2  توسط علی قربانی  | 

اي اقيانوس ايستاده عدالت، يا مهدي...

اي فرزند خلف زهرا و اي علي حاضر و امام زمان...

برخيز و ببين و بشنو صحبت از خلخال يك پيرزن يهودي نيست سخن از تجاوز به پنج هزار زن مسلمان است.

سخن از جنين‌هايي است كه از رحم مادر بيرون كشيده مي‌شوند.

سخن از انسان‌هايي است كه زنده زنده در آتش سوختند، نه يك نفر و نه ده نفر كه بيست هزار نفر...

ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس

برگرد...

برگرد...

برگرد آقا جان اينها مي‌گويند بودايي‌ها صلح طلب هستند

اينها مي‌گويند بايد "دالايي لاما " را الگوي صلح خويش قرار دهيد...

يا ابا صالح اي صلاه روز آدينه برگرد...

اينان كه در ميانمار به خاك و خون كشيده مي‌شوند مسلمانند و حب رسول خدا در دل دارند.

اينان روزي پنج مرتبه تو را اقامه مي‌كنند هرچند نمي‌دانند. مولا جان تو را به علي اصغر‌هاي بي گناه اين امت برگرد..

برگرد...

اعتراف مي‌كنيم بي تو نمي‌توانيم، برگرد..

جهان تشنه عدالت فرزند علي است

مولاي آوارگان و مظلومان تو را نشايد كه آه و فغان بيوه زني را بشنوي و اجابت نكني...

تو امام زماني، يابن اميرالمومنين برگرد اينها مسلمانند.

سخن از خلخال نيست، حرف ناموس است.

مولاجان قمه به دستان بودايي به هيچ كس رحم نمي‌كنند... برگرد.

مولاجان اينجا اگر سگ يك يهودي را برانند شوراي امنيت قطعنامه صادر مي‌كند،

برگرد... شوراي امنيت صداي اين ظلم كبير را نمي‌شنود، اينها گوش‌ها شان بدهكار ما نيست.

آقا جان سخن از سرخ پوشان يزيدي نيست حرف سرخ جامگان بودايي است.

آقا جان، خانم كلينگتون كه به ميانمار رفت به يمن قدو مش تا كنون بيست هزار نفر را قرباني كرده‌اند. هيچ كس هيچ چيز نمي‌گويد گويي اتفاقي نيافتاده.

مولا جان اينجا هم براي سرهاي بريده هديه مي‌دهند خانم اشتون گفت تمام تحريم‌هاي دولت ميانمار لغو خواهد شد چرا كه اصلاحات را آغاز كرده است.

مولا جان اينجا اصلاحات يعني مسلمان كشي...

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُون

آقا جان سخن از خلخال نيست سخن از خيمه سوزاني ديگر است... سخن از اصحاب اخدود است هماني كه اينها هلوكاست مي‌نامند...

سخن از خلخال نيست حرف اشك‌هاي روان بر گونه هاست...

آقا جان سخن از خلخال نيست حرف نشستن عمود‌هاي آهنين بر سرهاست...

آقا جان سخن از خلخال نيست حرف حلقوم‌هاي بريده است... اينجا يه جاي اين كه سر‌ها را به نيزه كنند نيزه را در سرها مي‌كنند...

اينجا آب را بر مسلمانان نبستند، مسلمانان را به آب بستند...

تو را به ريش به خون خضاب شده، تو را به گونه به خاك كشيده شده، تو را به پيشاني شكسته برگرد...

برگرد فقط برگرد... هيچ اتفاق ديگري مرا آرام نخواهد كرد...

به اميد ظهور مولي و سرورمان حضرت حجت (عج) كه صد البته نزديك است...


پیشاپیش از همه دوستان بخاطر سفارش به دیدن این تصاویر دلخراش غذرخواهی میکنم :

http://www.iranpn.com/view/14022.html

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:51  توسط علی قربانی  | 

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی

داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!

به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های

مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از

بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و

'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم

گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت

و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از

بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم...

امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه

و هسته هندونه و پوست خربزه است!

من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و

حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .


خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده

های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره.

اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به

شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!


جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان...

دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان

نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟


جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه...

این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو

میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود

و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!!

آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم ....

اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش

کولر گازی نصب کنن...


 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:20  توسط علی قربانی  | 

صبر کنید تا کامل لود شود

از دفترچه خاطرات من و مَمَّدجواد


 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:9  توسط علی قربانی  | 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه.

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه.

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم.

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم .

گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده.

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش .

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن 

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم؟

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم.

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت .

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد.

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار نه !

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم.

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم .

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم.

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم .

مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم !

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد .

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، 

اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه .

آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: 

راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: 

معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: 

مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: 

پس چي؟

گفت: 

فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم 

گفتن: 

نه 

گفتم: 

خارج چي؟ 

و باز گفتند : نه! 

خلاصه حاجی مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟

 باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:52  توسط علی قربانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا