بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی !


یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی


به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام ...
میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پَ نه پَ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست !


ماشینه تا شیشه جمع شده ... یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش کشیدن ...
یارو داره رد میشه ... میگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خستش کرده خوابیده


هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!


تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه ...
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟
پَ نه پَ من می‌خوام لیس بزنم


روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم


سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون گفتم مرسی آقا ...
می گه پیاده می شین؟
پَ نه پَ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد


دندونم بد جوری درد میکرد ... دستمو گذاشته بودم رو صورتم ...
دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پَ نه پَ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت ، همسایه ها اذیت نشن!


دراز کشیده بودم لب استخر ... دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پَ نه پَ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم ...
مربیه میگه بچه رو میبریدش؟
پَ نه پَ همینجا میخورمش


دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم


جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم


رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم ...
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش !


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری ... طرف می گه از کسی شکایت دارین؟
پَ نه پَ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس ... !
میگه بکشمش؟؟
پَ نه پَ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش


رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!


به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !


رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟
میگه اگه جا داد بگیرم؟
پَ نه پَ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم بخندیم


جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!


سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!
پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!


رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:7  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 جدول زمان بندي انتخاب واحد اينترنتي نيمسال اول 91- 90
 
كليه دانشجويان گرامي توجه كنند كه فايل آنها فقط در ساعات ياد شده باز مي باشد.
توجه : كليه دانشجويان نوبت دوم ( شبانه) لازم است جهت تسويه حساب و پرداخت شهريه حداكثر تا تاريخ 8/6/90 به دفتر آموزشهاي آزاد مراجعه نموده و نسبت به پرداخت شهريه اقدام و یا تا قبل از انتخاب واحد بصورت پرداخت اینترنتی اقدام نمايند بديهي است در صورت عدم پرداخت شهريه فايل آنان باز نخواهد شد.
 
الف) شنبه 19/06/90 :
 
1- كليه شماره هاي دانشجويي قبل از   869999999     ساعت 8 تا 10 صبح
2- از شماره دانشجويي   871101101   تا شماره دانشجويي    871399999   ساعت 10   تا 12
3- از شماره دانشجويي   871401101   تا شماره دانشجويي    871899999   ساعت 13 تا 15
4- از شماره دانشجويي   881101101   تا شماره دانشجويي    881299999   ساعت 15 تا 17
 
كليه دانشجويانيكه نتوانستند در ساعات ياد شده انتخاب واحد نمايند از ساعت 17 لغايت 24 تاریخ مذکور مي توانند مجددا ً‌اقدام كنند. 
 
 
ب) يك شنبه 20/06/90 :
 
1- از شماره دانشجويي   881301101 تا شماره دانشجويي     881399999   ساعت   8 تا 10
2- از شماره دانشجويي   881401101   تا شماره دانشجويي    881499999   ساعت   10 تا 12
3- از شماره دانشجويي   881501101 تا شماره دانشجويي    881899999   ساعت   13 تا 15
4- از شماره دانشجويي   891101101   تا شماره دانشجويي 891299999 ساعت 15  تا 17
 
كليه دانشجويانيكه نتوانستند در ساعات ياد شده انتخاب واحد نمايند از ساعت 17 لغايت 24 تاریخ مذکور مي توانند مجددا ً‌اقدام كنند. 
 
 
ج) دو شنبه 21/06/90 :
 
1- از شماره دانشجويي   891301101   تا شماره دانشجويي 891399999 ساعت  8   تا 10
2- از شماره دانشجويي   891401101   تا شماره دانشجويي 891499999 ساعت 10 تا 12
3- از شماره دانشجويي   891501101   تا شماره دانشجويي 891599999 ساعت 13 تا 15 
4- از شماره دانشجويي   891601101   تا شماره دانشجويي 891899999 ساعت 15 تا 17  
 
كليه دانشجويانيكه نتوانستند در ساعات ياد شده انتخاب واحد نمايند از ساعت 17 لغايت 24 تاریخ مذکور مي توانند مجددا ً‌اقدام كنند. 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 

ای ماهترین ماه خدا
ای آموزگار زنده بودن در دل شب، 
به من آموختی که در دنیا هم می توان، آسمانی بود. 

آموختی که در ره دوست بی خواب و خور شدن یعنی چه. 
آغوشت شیرین تر از خرمایی بود که با آن افطار می کردم. 
ملودی دعای سحر و افتتاحت با تپش های قلبم آنقدر هماهنگ بود که اشکهایم را روی گونه هایم می غلطاند و می رقصاند.

ای آغوش مهربان خدا بی تو چه کسی آرامگاه من است و چگونه ماه مهمانی تو را وداع گویم

چگونه وداع گویم در حالی که نمیدانم چیزی از عمرم باقیست تا بار دیگر این مهمانی سراسر نور را تجربه کنم...

دلگیرم از این پایان و تمام امیدم این است که میزبان این مهمانی آسمانی درساعات و لحظات پایانی این ماه مرا مشمول رحمت بی پایانش قرار دهد و خروج از ماه مبارک رمضان را برایم مقارن با خروج از تمامی گناهان قرار دهد.

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان ، و به امید اینکه در ماه پر برکتی که گذشت، تقدیری پر از خیر و برکت نصیب همه ما شده باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:6  توسط منیژه شیروانی  | 
 عید فطر مبارک

 

 

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت

 

                                                                  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:9  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
نحيف‌ و زار و خسته‌
با صورتي‌ حزين‌ و
دستایی‌ پينه‌ بسته‌

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌
اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌

اجاره‌هاي‌ سنگين‌
خرج‌ مدرسه‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه‌
خرج‌ دواي‌ مينا

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ كرد



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 

كاش در این رمضان لایق دیدار شوم / سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
كاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا كه هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:35  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند

كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم

كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود …

مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم

اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر كوبید

رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:58  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید (برنارد شاو)

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد (پوشکین)

Shocked Businesswoman Talking On a Phone and Holding a Paper

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند (برنارد شاو)

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو)

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)

Bride Jilted at the Alter

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست (گالیله)

شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد (لاروشنوکو)

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است (داوینچی)

A Husband and Wife Fighting Royalty Free Clipart Image

اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند (دیکنز)

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد (چاپلین)

اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد (ضرب المثل سوئدی)

Crazy Woman Football Fan Yelling

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:55  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 
تصوير اصلي را ببينيد

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:37  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:34  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

سریال‌های ماه رمضان امسال در شرف اتمام است و پیشاپیش مشخص است که طبق سنوات گذشته و در نظرسنجی های سیما قطعا مردم بیش از 90 درصد از این سریال‌ها راضی خواهند بود اما از آنجا که ما نگران همان 10 درصد باقی مانده هستیم، قصد داریم تا با پیشنهاد دادن یک قصه کاملاً تخیلی به کارگردان‎ها و مسئولین سیما، همان‎ها را هم راضی کنیم.

شایان ذکر است هرگونه تشابه بین داستان و شخصیت های زیر با یکی از سریال‌های امسال اتفاقی بوده و برای خود ما هم عجیب است؛ چه جالب!

امیرحسین پسر متدینی است و به همین دلیل از معدود شخصیت‌های تلویزیونی در چند سال اخیر است که ریش دارد. این امیرحسین خان عاشق دختر صاحب کار خود است که از قضا آن دختر خانم هم که آیدا نام دارد، بر خلاف فضای خانواده خود متدین است. این آیدا خانم از آنجا که نمی تواند ریش داشته باشد، باید چادر داشته باشد تا معلوم شود متدین است اما متاسفانه از سوغات مجالس شبانه ناصرالدین شاه در اروپا به عنوان چادر استفاده می کند که بسیار تاسف انگیز است و غفلت از این مهم از طرف مسئولین صدا و سیما عجیب است!

این آیدا خانم علی رغم اینکه متدین است اما هر وقت دوربین روی او زوم می شود، تنظیمات رنگ تلویزیون به‌هم می خورد و کنتراست آن بالا و پایین می شود تا ما متوجه صدق گفتار آقای ضرغامی شویم که آرایش غلیظ بازیگران را ناشی از اشکالات تنظیم رنگ گیرنده ها دانسته بودند.

خلاصه امیرحسین در طی یک ماجرای اکشن به کما می رود و در آنجا با یک روح دختر جوان برخورد می کند که معلوم نیست تلویزیون ما چرا روی صورت این خانم تنظیمات رنگش بهم نمی خورد!

امیرحسین که نمونه یک جوان مذهبی است و کلی آیه از جاهای مختلف قرآن حفظ است، با عنایت به اینکه در عالم برزخ تکلیف از انسان برداشته می شود، طرح دوستی با این روحه (یعنی روح مؤنث) می ریزد و چون خیالش راحت است که آیدا او را نمی بیند، با او به پارک می رود و حتی به توصیه خانم روح از قسمت با صفاتر پارک رد می شوند؛ چه جلافتا!

امیرحسین بعد از مدتی زندگی در حالت روحی به این نتیجه می رسد که عجب کویتی است اینجا! بدون کرایه می توان سوار تاکسی شد، می توان در چند رشته به ادامه تحصیل مشغول شد، آن‌هم بدون کنکور و امتحان پایان ترم و می توان کلی کار دیگر کرد که ما از بیان آنها معذوریم.

خلاصه امیرحسین که کلی با روح بودن خودش حال می کند و کلی هم عاشق روحه شده است، دلش می خواهد که در این حالت بماند. او به خواب آیدا رفته و سعی می کند به او ثابت کند که خودش دزدی کرده و اصلا یاور و دوستانش دزد نبوده اند. او با این کار سعی می کند تا مانع موفقیت پلیس در پیدا کردن بدن نیمه جانش شود ولی پلیس باهوش تر از این حرف‌هاست و عمراً گول نمی خورد.

آقای پلیس باهوش وقتی از خواب هایی که آیدا دیده است، با خبر می شود، از او می خواهد که در خواب از امیرحسین اصل ماجرا را بپرسد ولی آیدا می گوید که امیرحسین جواب سرراست نمی دهد. بنابراین پلیس به آیدا پیشنهاد می دهد که او هم به کما برود تا ببیند واقعا امیرحسین دزد بوده است یا نه.

پلیس با چوب به سر آیدا می زند و او را به کما می فرستد ولی چشمتان روز بد نبیند! آیدا همین که به کما می رود، می بیند امیرحسین با روح مذکور نشسته است کنار جوي و دارند بستنی می خورند و درباره اسم بچه هایشان صحبت می کنند. آیدا سر امیرحسین داد می‌زند و امیرحسین سریع یک‌جای دیگر را که آیدا بلد نیست، تصور و فرار می کند و تا آیدا تاکسی گیر بیاورد و برود آنجا، امیرحسین بستنی خود را تمام می کند و با چوبش گوش خود را می خواراند.

از آن طرف آیدا سر می رسد به امیرحسین می گوید چرا با من این کار را کردی؟ امیرحسین می گوید "تو چطور اومدی اینجا آيدا" و آیدا همه چیز را می گوید.

امیرحسین به آیدا پیشنهاد می دهد که بیا در همین عالم روحی با هم زندگی کنیم چون اینجا نه از اجاره خانه خبری هست و نه از پیدا کردن کار و... اما آیدا می گوید که عوضش اینجا یارانه هم نمی دهند!

آیدا به خواب پلیس می رود و ماجرا را به او می گوید اما پلیس باور نمی کند که امیرحسین با آن‌همه ریش این حرف‌ها را زده باشد. آیدا به او می گوید خودت بیا ببین. پلیس هم با چوب به سر خودش می زند و می رود به عالم کما و می‌بیند که بله امیرحسین برای خودش یک پا آدم جعلق و ولگرد شده است که چون چشم گشت ارشاد را دور دیده، هی با روح های خانم طرح دوستی می‌ریزد. پلیس به خواب همکارش می رود و از او می خواهد که همراه با چند نفر از همکاران به عالم کما بروند تا به وضعیت بی در و پیکر آنجا سر و سامان بدهند. از آن طرف پدر و مادر آیدا هم به کما می روند تا همان‌جا امیرحسین را راضی کنند که دخترشان را بگیرد، چون اسمش روی اوست.

فاطمه هم که دوست آیدا است و با رفتن آیدا بی کار شده و نمی داند کجا علاف باشد و چتر شود، به کما می رود و دوباره آویزان آیدا می شود و چون خودش انگار اصلاً خانواده نداشته به فکر بردن خانواده خود نمی افتد.

خلاصه به اين وسیله عالم ارواح هم سر و سامان می گیرد و چون عید فطر نزدیک است، سریال تمام می شود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:27  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
سخنرانی شب قدر حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریان همچنان با جنجال همراه است.

رسانه ها روز چهارشنبه به نقل از سایت آینده خبری منتشرکردند که شیخ حسین انصاریان در مراسم احیای شب بیست وسوم ماه رمضان با پوزش از مردم بخاطر نارساییها گفته بود :"انقلابی که ما می خواستیم، اینها نبود"

خبرگزاری فارس روز 5شنبه با انتشار خبری نوشت که انصاریان اظهارداشته که "من به خاطر انقلاب از مردم عذرخواهی نکردم و عذرخواهی‌ام به‌خاطر وضعیت حجاب و جریان انحرافی بود".

بدنبال انتشار این دو خبر، سایتی که ناشر سخنرانی ها و نوشته های شیخ حسین انصاریان است هرگونه مصاحبه انصاریان با رسانه ها را تکذیب و بخشهایی از سخنان وی را که در شب احیا ایراد شده منتشر کرد.

براساس خبر این سایت، سخنان مزبور چنین است:

       ... ای صاحب ما، همه کاره ی ما، ای دلسوز ما، ای که در خلوت برای ناراحتی های ما گریه می کنی و دعا می کنی، دلت می خواد زودتر بیای مارو نجات بدی، دیگه برامون ثابت شد به کسی دل خوش نباشیم محبوب ما ، هممون گرفتاریم همه مشکل داریم ، معنوی که خیلی مشکل داریم ، مادی هم مشکل داریم. گره به کار هممون خورده ...به خدا قسم مردم امثال ما که هیچ توقعی نداشتیم قبل از انقلاب، اگه زندان رفتیم، اگه اعلامیه امضا کردیم ، اگه تو خیابونا اومدیم ، اگه شما رو تشویق کردیم بیاین تو خیابونا، تمام نیت مون این بود که شما دیگه مشکلی نداشته باشید، رنجی نداشته باشید ، گرانی نداشته باشید، این همه فساد دوباره به شما مسلط نشه، اما نشد ، امثال ما تقصیر ندارن ما هم برای شما خیلی ناراحتیم کاری هم دستمون نیست براتون انجام بدیم، خیلی از ما بودن دنبال صندلی نرفتن و نمی خواستن برن، الان هم هیچ گونه برنامه مادی و دنبال صندلی رفتن ندارن ، فقط ناراحتن برای شما با این که ماتقصیر نداریم. دلمون نمی خواست اینگونه بشه ، به جان امام زمان اقلا امثال مارو ببخشید ،ما نمی خواستیم به اینجا برسه کار، شما مارو گذشت کنید. الهی ، خدایا میدونی ماها  چه نیتی برای این مردم بزرگوار داشتیم،  عملی نشد، خدایا خیلی جاهای این انقلاب به دست نامحرمان افتاده ، دلشون نمی سوزه برا بندگان تو، حتما هم این مردم بزرگوار با اخلاق از این همه مشکلات پیش آمده مارو می بخشن.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:17  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
این دیسگه چه مدلی خوابیدن است: طنز ایران
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:51  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
به جام دیدگانت هست کردی ...

الستم دادی و سرمست کردی ...

مرا در باغ چشمت تاب دادی ...

عجب دسته گلی بر آب دادی ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:48  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:47  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

من در اندیشه باران


         تو در اندیشه خاک


حاصل ضرب هم اندیشی ما


            باغ یا مزرعه ای است


 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:44  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
تظاهرات آنروز تا زمانی که برق نرفته بود؛ ادامه داشت.

تظاهر کنندگان پلاکاردها را زمین گذاشتند. از روی تریدمیل پایین آمدند و سالن سرپوشیده ورزشگاه را ترک کردند .


 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:40  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي کنار درياشون قصره ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن

يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن

يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوس داره آه کارتون ببينه اما کجا

يكي انقد ديده که ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره

يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس که نخورده شب و روز نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يكي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه

عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش ، اما نمي ره

مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره

بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره

يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه

پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره

ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم

دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم

مليكا چه چيزايي داره که رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي داره توش آه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

خدا به هر کسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره

آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا

اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت

با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره

 

                                                                                              مریم حیدرزاده

                                                ******

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:36  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 هدف خداوند از آفرینش مردها چی بود؟

 1. هدف خاصی نبود
 2 . گل اضافی بود
 3.نسخه آزمایشی بود 
 4.اصلا کار خدا نبود


  *************************************************

2 چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟.

 1.از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند

 2.مگه ما روی زمین مرد هم داریم

 3.وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد

 4. حالا چه عجله ایه؟

 **************************************************

3. اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟

 1.چیز خاصی نمی آفرید

 2.پیراشکی

3.خروس دریایی

 4.فضای خالی


 ***************************************************

4. اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟
 
1.مگه قراره اتفاقی بیافته

2.خارشتر کویر لوت که آفت نداره

3.اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد

4. یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر

*****************************************************

5. چه وقت مردها عاشق می شوند؟

 1.چه وقت مردها عاشق نمی شوند!

2.هر وقت مامانشون بگه

3.چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند

4.یک روز از همین روزا !


*****************************************************

6.مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟

 1.در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند
 
2.جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)

 3.بستگی تام و تمام به میزان تست استرون دارد.

 4.رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.

********************************************************

7.مردها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه چیزی هستند؟

 1.فنر با ثابت بالا

2.پارچه استرژ

3.یک نوع ماده الاستیک با ساختار ناشناخته

4.کش تیرو کمان
 
********************************************************
8.مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟

 1.هر شب

2.هر وقت که خدا بخواد

 3.هر وقت تست استرون بگه

 4.سایکل تایم خاصی ندارند

*********************************************************

9.مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟

 1..اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!

 2.تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!

 3.به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!

4.می رن کلاس آمادگی جسمانی!!

**********************************************************

10.وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟

 1.چیزی نمی گن چون وقت عمله

 2.وقت نمی کنن چیزی بگن

3.اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه

 
4.در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن

************************************************************
11.مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟

 1.با دست

2.با تور

 3.با چنگول

4.با زبون


  **********************************************************

12.معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟

 1.هر که پیش آمد خوش آمد

2.به روش جستوجوی ترتیبی در لیست سیاه

3.ده بیست سی چهل

4.. به قول مادر بزرگ پسر بچه نفهم دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد وایمیستن بهترش بیاد!!!!!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

انسان های بزرگ در باره عقاید  سخن می گویند

انسان های متوسط در باره وقایع سخن می گویند

انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند


انسان های بزرگ درد دیگران را دارند
 

انسان های متوسط درد خودشان را دارند
 

انسان های کوچک بی دردند

 

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

انسان های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

 

انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان های کوچک مسئله ندارند

 

انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

بدون شرح...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:21  توسط مهدی (غیرفعال) 
 

 
 
نگاهی  به دخلش کرد.همیشه آرزو داشت برای یک بار هم که شده کفش های خودش را واکس بزند.اما هنوز وقتش نرسیده.چون باید خرج داروهای مادرش را در بیاورد.!!!
 
 
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:8  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

 

ما عادت داریم حضور آدم‌ها را از بودن‌شان حس نکنیم

مانند اکسیژن که از بودنش حسش نمی‌کنیم؛، از نبودن‌اش حسش می‌کنیم!

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:4  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

مارا ز درون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند !!

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 5:55  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

ایستاده مردن 

  بهتر از زانو زده زیستن است ...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 5:46  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 5:56  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:13  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:59  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

 عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب.

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

 نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

 اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد.

کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.

یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

پیروزی یعنی خواستن .

عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

 فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 5:56  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا