بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

کاش گاهی خدا از پشت ابرها میومد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد:

آهـــــــــــــــــــای بــگــــــیـــــــــر بشـــــــــــیــــــن

اینقدر غر نزن ،

همین که هست بعد یه چشمک میزد

و آروم تو گوشم میگفت:همه چی درست میشه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:54  توسط روح انگیز رحیمی  | 

داشتن یک انتخاب درست که منجر به زندگی سعادتمندانه می شود، نیاز به دقت و توجه بسیار زیاد دارد. اگر در مرحله ازدواج هستید و می خواهید بهترین توصیه های روانشناسان درباره انتخاب درست را بشنوید، نگاهی به این مطلب بیندازید که به طور خلاصه، تمام نیازهای اطلاعاتی شما را برطرف می کند.

ادامه مطلب رو حتما مطالعه کنید


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

به کسی اعتمادکن که بتواند سه چیز را درتو تشخیص دهد:

اندوه پنهان شده در لبخندت را

محبت نهان درعصبانیتت را

معنای حقیقی سکوتت را....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:36  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

مجبورشدم به هر كسى روبزنم


در محضرهرغریبه زانو بزنم


تحقیرشدم چونكه فراموشم شد

یك سربه شما ضامن آهوبزنم...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:34  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

و مرا به بازی کشاندی

 و من عاشقانه هم بازی ات شدم

 تقلب کردی و من

چشم‌هایم را بستم

 تا فکر کنی........

تو برنده ی بازی بودی

اما غافل بودی که

از پشت پلک‌های بسته‌ام هم

عاشقانه

دستت را خوانده بوده ام ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

تا دوباره دیدنت...

این رختخواب را "وارونه" خواهم خوابید!

...

"خیانت" است به تو!

سر بر کنار "خیالت" گذاشتن!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:29  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

نـــزدیـــک بیـــا

نـــــزدیــــک تـــر...

 مــــن نابینــــایـــــم ؛ ؛ ؛

نابینــــای تــــو

 تنهــــا با خــــط "بــــریــــل" مـــــی تــــوانــــم بخــــوانمـــت.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

آدم وقتی

يه حس تكرار نشدنی رو

که با يكی تجربه ميكنه

دیگه اون حس رو با کس دیگه ای

نمیتونه تجربه کنه

بعضی حس ها خاص و ناب هستن

مثل بعضی آدما

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

هرجا سخن از اعتماد است...

نام سوء استفاده می درخشد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:26  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

یک فلاسک چای ...

یک رودخانه که اعتماد به نفسش از دریا بیشتر است ...

و تنها یک دوربین ....

تنها برای اینکه گرفته باشمت/ یک سکانس / در ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:24  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

دل گیجه می گیرم

وقتی....

به کفش هایت...


کنار

کفش هایم فکر میکنم..

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:23  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

گفت: چند ســـــــال داری؟

گفتـــم: روزهای تــکراری زنـــدگیــم را کـــه خط بـــزنــــم ،

کـــودکـــی چند ســـالـــه‌ام !

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:21  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

دلم میخواد بلند بلند از ته دلم بخندم

انقــــــــــــدر بخندم تا از چشمام اشک بیاد

انقـــــــــــدر از چشمام اشک بیاد تا به هق هق کردن بیفتم

انقــــــــــــدر هق هق کنم تا سبک شم، تا آروم شم، تا رها شم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:21  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

روحیه ام در دست تعویض است!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

دوری زبرم ای گل ریحان چه نویسم.

من مور ضعیفم به سلیمان چه نویسم.

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد.

بااین دل پردرد به یاران چه نویسم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:19  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

درامتداد لحظه های کاغذی
به صفحه کتیبه لحظه‌هایت آمدم؛
تا بنویسم
لحظه‌ها نگاهی به دیروز و امروز دارد
لحظه‌ها برای یاد و مشق زندگی به میان آمده است.
و آنچه می‌ماند فقط خاطره‌ایست...
آمده‌ام که لحظه‌ای بی‌تکرار تر از این شعرت کنم!
دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی، بیابد راه چشمت را
دعایت می‌کنم، روزی بفهمی، گرچه دوری از خالق
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی، پیدا شوی در او

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:18  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

به سلامتی اون پدری که

هنگام تراشیدن

موی کودک مبتلا به سرطانش

گریه ی فرزندش رو دید...

ماشین رو داد به دستش

در حالی که چشمانش پر از گریه بود

گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:17  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

پوست کلفتی ربطی به آدم بودن ندارد...


فقط مسیر اشک هایت پشت و رو می شود،


به جای بیرون می ریزد توو.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:16  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

وابستگی ها وام های کوتاه مدتی هستند

با بهره های سنگین ......

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:14  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

سنگ بزرگ را برداشت.

فهمیدم نمی خواهد بزند.

وقتی سرم شکست

فهمیدم نباید همیشه به حرف قدیمیها اعتماد کرد

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:14  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

الکی بخند فک کنه داریم مسخره اش میکنیم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:12  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

بعضی ها پشت فرمون چنان با دقت، ظرافت و پشتکار عجیبی با انگشت دماغشون رو حفاری می کنن

انگاری عسلویه ست الانه که نفت و گاز بزنه بیرون،

خوب نکن دیگه...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:12  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

تو قلم چی جای اون مَرده ، این رو بزارن مردم بیشتر جذب میشن !!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:10  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

مشترک گرامی چه خبر؟ مامان بابا خوبن؟، کوچولو چطوره؟ الهی ایرانسل قربونش بره.
 مشترک گرامی چته؟ چرا تو فکری؟ عاشق شدی؟ آخه بدبخت! با این وضع گرونی کی عاشق می شه؟ ها؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:10  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:9  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:9  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

قل مراد دعا ميكرده ميگفته: خدايا مرا نيامرز ...

ازش مي پرسن چرا اينجوري دعا مي كني؟

ميگه: دارم شكسته نفسي مي كنم 

 

قل مراد  ميره مشهد پيش امام رضا ميگه : يا امام جعفر قاسم، چطور دلشون اومد با شمشير بزنن تو فرقت، کي زهر ريخت تو غذات، در قلعه خيبر رو چطوري کندي، چطور همه ي عمرت رو تو زندون تونستي بگذروني، حالا کي ظهور ميکني؟؟ 

قل مراد از کلاس راهنمایی رانندگی میاد بهش میگن مار  باباتو نیش زد فوت کرد،

میگه : از پشت زدش ؟ میگن آره

میگه مار مقصره !

3 تا مرد ميميرن . خدا گفت : اولی بره بهشت ، دومی بره جهنم ، سومی بره طويله !پرسيدن : چرا ؟خدا گفت : اولی زن داشت و دنيا براش جهنم بود ، دومی مجّرد بود و دنيا براش بهشت بود ، سومی زنش مرد ولی خاک بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:38  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکی  غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
این تصویر در حقیقت ثابت و بدون حرکت میباشد . اگر آنرا متحرک میبینید به فشارهای روانی شما مربوط میباشد

هر چه سرعت حرکت در تصویر بیشتر دیده شود فشارهای روانی بیننده نیز بیشتر میباشد و بالعکس

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:34  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

يا امام زمان به حق مادرت فاطمه كمكم کن

 حیران و سرگردانم

از تمامی عزیزانی که این مطلب رو میخونن التماس دعای فراوان دارم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا