|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
در انتظار ، تفاوت را احساس کنید !
بدنبالت میام هر جا که باشی
و
سر راهت نشینم تا بیایی ...
مولایِ من، باید رویمان از شرمندگی سیاه شود ،
ما نه به دنبال تو بوده ایم و نه بر راه تو
آری ؛ ما فقط سر راه خودمان نشسته ایم و انتظار داریم ...
السلام علیک یا حجت الله فی ارضه
برای تعجیل در ظهور ایشان صلوات و عمل و قدم

سلامتی اون همسر جانباز موجیای که بهش گفتن: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت ...کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه،
آنقدر میزنه تا داغون شه،
آخه موجیه دست خودش نیست…

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!
تو بگو
من کجا حق دارم
مشقهایم را
بر روی کاغذ باطله با خود ببرم؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت!

روزگاریست که آدمها
فقـــــــــــــط
سقفهای ِ مشترک دارند
نه زندگی های ِ مشترک

باید پول هایم را جمع کنم
یک الاغ خاکستری بخرم
برایش درد دل کنم
کله زشتش را نوازش کنم
و به جای دوستت دارم
بگویم کره خر
و خر کیف بشود از یک مشت قند
که رفیقانه
به پاس نفهمی هایش
تقدیمش کنم

خدا کند انگورهای شهرمان برسد
خیابان هایمان مست کند
کوچه ها تلو تلو بخورند و به شانه هم بزنند
مرزهایمان گیج بخورند و بیفتن
خدا کند انگورهای شهرمان برسد
خدا کند کوه ها بهم برسند
خدا کند دریاها دست بر دست هم دهند
خدا کند مستی به جنگل و درخت و جانداران هم برسد
اصلأ خدا کند یکی برود و ماه آسمان را بدزد

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است ...
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام ...

مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم میرسد
آدمی گر ایستد بر بام مهر
دستهایش تا خدا هم میرسد...

انسان موجود عجیبی است! اگر به او بگویید در آسمان ، یکصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد
بی چون و چرا می پذیرد.
اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند:
رنگی نشوید، فورا انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود.

زنــــدگــــی در کـــلـــوز آپ (نـــمـــای نـــزدیـــک ) تــــراژدی اســــت
و در لانــــگ شــــات (نـــمـــای دور ) کــــمــــدی.
★چـــــــــــــــــــــــــــــارلی چـــــــــــــــــــــــــــــــاپلین★

شاد باش
چشمه ی جوشان مهر و شفقت باش.
زندگی را به رقص در آور
ترانه خوان باش
آن گاه هر چه از تو می جوشد و می تراود
درست است و نیکی و رحمت.

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
و بشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكیده ایمان را
در پنجه باد ،
رقص شیطانی خواهش را ،در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را ،در چشمه مهر !
اهتزاز ابدیت را می بینم !!
بیش از این ، سوی نگاهت ، نتوانم نگریست !
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !
كاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟

تو کــه هیـــچ وقتــ از دنیایِ من پــاک نمـی شوی...
فقـط گاهی رنگ می بـــازی...
خودم... با همـــان بغض ِ همیشگی...
مداد رنگی های کودکی هایم رامی آورم و دوباره رنگــت می کنم...
رنگ و رو که پیدا کـــردی،دوبـــاره می روی و بــاز هم،
مــن می مــانم و
حسرتِ کوچکــ شدنِ مداد رنگی هایم....

وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید ،
در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت :
" شخصی برای زندگی "
یا
" درسی برای زندگی "

هیاهوی افکارم در کفش های خواب نمک می ریزند...
و آرامش قهر کنان پشت کوه های بلند پنهان می شود..
چشم هایم را که می بندم ،
در نگاهم جاده ای ست به درازای فاصله ی آدم ها ...
ناهموار چون زندگی...
و همسفر من تنها کفش هاییست که امتحان معرفت پس داده اند...

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

شاید گاهی چشمهای ما نیاز داشته باشند که با اشکهایمان شسته
شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفافتری ببینیم.

توی زندگی هرکس ؛
شبهایی هست ....
که هیچ وقت صبح نمیشود ... !!!

بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند ،
بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند !

آدمها زندگی میکنند… انسانها زیبا زندگی میکنند!
آدمها میشنوند… انسانها گوش میدهند!
آدمها میبینند… انسانها عاشقانه نگاه میکنند!
آدمها در فکر خودشان هستند… انسانها به دیگران هم فکر میکنند!
آدمها میخواهند شاد باشند… انسانها میخواهند شاد کنند!
آدمها،اسم اشرف مخلوقات را دارند… انسانها...

خواهم رفت....
باید بروم گوسفند بچرانم
گاو بدوشم
تیمار کنم تمام حیوانات یک مزرعه را
باید بروم شخم بزنم
بکارم
بچینم
آب به کُرت های بی زبان بریزم
من به دردعاشقی نمیخورم
... من شاعر نیستم
هنوز سوادم به دردشهر نشینی هم نمیخورد
باید بروم.....

اگر در صحنه زندگی به ناگاه یکی از سیم های
سازت قطع شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده
که هیچ کسی نداند چه بر تو گذشته است

زندگی با * مای بی بی * شروع میشود و با * ایزی لایف * ختم میشود ، بیایید قدر لحظاتی که با شورت هستیم را بدانیم !

همه یکی رو میشناسن که تو بازار حمالی میکرده
و بار میبرده الان پولدار شده و نیاوران برج داره !

جلیلی: اول تو قطع کن
.
.
.
.
.
.
اشتون: نـــــــــه, اول تو قطع کن ..

ولم کن تا ولت کنم!!!
.
.
.
.
جمله ای استراتژیک در زمان دعواهای بچگی!!

اون روز هایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف
نیست مستقیم برید سر کلاس ما هم خر کیف میشدیم میرفتم کلاس !
تو تاکسی نشستَم یه چَن دقیقه بعدِ اینکه راه اُفتاد حدوداَ داشتیم با 100تا میرفتیم،
یه دَفه فَهمیدم دَرو خوب نبستَم، دَرو بازکَردم بَستم،
راننده که یه پیرمردِ عینکیِ بود،
خیلی آروم سَرشو برگردوند عقبو نیگا کرد با یه لَحنِ خیلی باحالی گُفت:
"کَسی پیاده شُد؟؟"

زندگی در گــذر حادثـــه ها
گــاه تلخ است و گهی شیریــن است ؛
دل مــا در پس این تلخی و شیرینی هـــا ..
صــادق و ســاده بمانــد زیباست!
|
|