بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

دست به صورتم نزن

می‌ترسم بیفتد نقاب خندانی که بر چهره دارم

و بعد....

سیل اشک هایم تو را با خود ببرد

و باز...

 من بمانم و تنهایی...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:50  توسط روح انگیز رحیمی  | 
 

اندوهگین بودم که چرا کفش در پا ندارم.


به خیابان رفتم تا به مردی رسیدم که پا نداشت.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 

برای خراب کردن یک "حقیقت" لازم نیست

"خوب" به آن حمله کنید.................

کافیست...."بد" از آن دفاع کنید!!!.................

" دکتر علی شریعتی"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:36  توسط روح انگیز رحیمی  | 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:38  توسط روح انگیز رحیمی  | 

کاش گاهی خدا از پشت ابرها میومد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد:

آهـــــــــــــــــــای بــگــــــیـــــــــر بشـــــــــــیــــــن

اینقدر غر نزن ،

همین که هست بعد یه چشمک میزد

و آروم تو گوشم میگفت:همه چی درست میشه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:54  توسط روح انگیز رحیمی  | 
خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”

اما به دیگران هم دل سپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:56  توسط روح انگیز رحیمی  | 
جامه ای بافته بودم از عشق خواستم تا به تو هدیه کنم

لیکن دیدم که در آن گوشه ی باغ لاله ای پنهانی با نسیمی میگفت

جامه ی عشق برازنده ی هر قامت نیست

 دکتر علی شریعتی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 12:7  توسط روح انگیز رحیمی  | 

مدیریت مجدد وبلاگو به آقای مرادی تبریک میگیم .

با آرزوی موفقیت برای شما 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 14:41  توسط روح انگیز رحیمی  | 

خدایا !

بی معرفتی بزرگترین اشتباهی است که ممکن است از یک انسان سربزند .

بی معرفتی یعنی عدم شناخت و سرآغاز تمام اشتباهات

پروردگارم !

نمی خواهم یکی از بندگان بی معرفت درگاهت باشم ، نعمت آگاهی را از من دریغ مدار .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 14:18  توسط روح انگیز رحیمی  | 

بچه ها بیایین تا دیر نشده فال این ماهتونو ببینید

بهش شک نکنین درسته درسته. میگی نه تا آخر ماه صبر کن

البته بگم فقط برای دانشجوهای ارشده


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 12:12  توسط روح انگیز رحیمی  | 
از درویشی پرسیدند:
جمله ای بگو که درلحظات شادی غمگین و در لحظات غم شادمان کند
گفت بگویید: این لحظات هم خواهد گذشت...!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 12:11  توسط روح انگیز رحیمی  | 

کوله بارم بردوش ،سفری میباید سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنها یی محض ، سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی تو بگو از ته دل

من خدا را دارم من وسازم چندیست که فقط با اوییم.

خدا همانیست که ما میخواهم کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواهد


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 12:11  توسط روح انگیز رحیمی  | 
 
هركس به ‌چيزى ‌تبديل مي شود كه به آن عشق مى‌ورزد...

اگر سنگى ‌را دوست داشته باشد سنگ مى‌شود

اگر هدفى ‌را دوست داشته باشد به آن هدف تبديل مى‌شود

اگر به فردى ‌عشق بورزد آن فرد مى‌شود

و  اگر به خدا عشق بورزد خدايى مى‌شود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ساعت 11:2  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 

همیشه رفتن ، رسیدن نیست ولى براى رسیدن باید رفت.

در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بیاموز.

(دکتر شریعتى)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:39  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

 سهراب سپهري

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:32  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:49  توسط روح انگیز رحیمی  | 
 

جلسه ی محاکمه عشق بود

وقاضی عقل

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود

یعنی "فراموشی"

قلب تقاضای عفو عشق را داشت،

ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند،

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی!

آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی!

و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟!

همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند،

تنها عقل و قلب در جلسه  باقی ماندند،

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند،

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده،

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود،

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل خود را تکرار می کند،

و فقط با "عشق" می توانم یک "قلب واقعی" باشم،

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.......

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 9:43  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 

فقط يه ايراني ميتونه وقتي ميره مهموني فوري از صاحبخانه بپرسه اينجا متري چند؟

فقط يه ايراني ميتونه هر چيزي که ميوفته رو زمين با يک فوت ضد عفوني‌ کنه!

فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازيک سال بعد از مهاجرتش به يه کشور ديگه، زبان يادبگيره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!

فقط يه ايراني ميتونه جلد بستني که هيچي توش نداره رو ليس بزنه ولي بعد وقتي مهموني تموم ميشه همينطوري ديس ديس غذا بريزه تو سطل اشغال!!!

فقط يه ايراني ميتونه با وجود اين همه نداري و بيکاري و تورم ،وقتي مهمون واسش مياد سعي کنه بهترين پذيرايي کنه و بهترين غذارو بزاره واسه مهمونش تا يه وقت جلوش شرمنده نشه.

فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچي ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگي ساعت چنده؟ موبايلشو در بياره و ساعت رو اعلام کنه!

فقط يه ايراني ميتونه طوري از بهشت و جهنم و حيات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور ليدر و هفته اي دوبار ميره!

فقط يه ايراني ميتونه يکي رو که هيچ دخلي به فوتبال نداره از رييسي ستاد سوخت بذاره مديرعامل يه باشگاه ورزشي!

فقط يه ايراني ميتونه تو لاين سرعت پنچرگيري کنه!!!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي تو کوچه و خيابون، يه تيکه نون رو زمين ميبينه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بي تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار يه درخت تا گنجيشک ها بيان بخورنش

فقط يه ايراني ميتونه ماشين کولر دار ســوار بشــه ولي خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاريخ و مردم و آب و هواي کشورش تعريف کنه که خارجيه واسش سوال پيش بياد که پس چرا اومدي اينجا؟!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي از يک چيزي اعم از شخص يا شغل يا قوميتي ضربه اي ميخوره، ديگه نظرش در مورد همه اونجوري ميشه!
مثلا دخترا همه بي احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهاني ها همه خسيسن. موتور سوارا همه بي فرهنگن

فقط يه ايراني مي تونه با هزار بدبختي کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمي خواد بري

فقط يه منشي ايروني ميتونه خودشو از دکتر بيشتر بگيره

فقط يه ايراني ميتونه وقتي پشـــت فرمـــونه به پيـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتي پيـــاده ميره جايي، به راننــــــده ها فحـــش بده!

فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعي خودش فقط در صف نانوايي و تاکسي دفاع کنه!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:24  توسط روح انگیز رحیمی  | 
 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب

می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین      

اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

 انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان

 چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی

 بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی

 شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

 اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست

بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:0  توسط روح انگیز رحیمی  | 
 " گفتم خدايا همنشينم باش گفت:من مونس كساني هستم كه مرا يادكنند

  گفتم چه آسان به دست مي آيي گفت پس آسان ازدستم نده "

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:56  توسط روح انگیز رحیمی  | 

خانه دوست

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 شست و شوی دل هاست

شرط آن داشتن

دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم:ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟"

فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:50  توسط روح انگیز رحیمی  | 

  آرامش آن است که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:7  توسط روح انگیز رحیمی  | 

  

روزی همه فضلیت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

  ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

  دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

  دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

  همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

  لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

  خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

  اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

  هوس به مرکز زمین رفت؛

  دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

  طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

  و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

  همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

  در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

  دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

  اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

  دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

  او از یافتن عشق ناامید شده بود.

  حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

  دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

  عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

  دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

 

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

 

و اینگونه شد که از آن روز به بعد 

عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:33  توسط روح انگیز رحیمی  | 


مردی درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر روي ماشين خط مي اندازد .

مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود.

در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟

مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين ...

و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :



( دوستت دارم پدر ! )

 


روز بعد مرد خودكشي كرد .

عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند .

يادمان باشد چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:11  توسط روح انگیز رحیمی  | 
    

صندلی داغ این هفته با حضور آقای مهدی مرادی برگزار میگردد

                  

            

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:30  توسط روح انگیز رحیمی  | 
    داستان

    

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

 

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

 

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

 

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! 

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

 

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 

 

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکشیم همیشه خوب باشیم حتی اگر اطرافیانمان نیش بزنند... 

.

 انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودمان هست : تا ابد دور خودمان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهیم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:1  توسط روح انگیز رحیمی  | 
  بالا