|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
دست به صورتم نزن
میترسم بیفتد نقاب خندانی که بر چهره دارم
و بعد....
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد
و باز...
من بمانم و تنهایی...
اندوهگین بودم که چرا کفش در پا ندارم.
به خیابان رفتم تا به مردی رسیدم که پا نداشت.

برای خراب کردن یک "حقیقت" لازم نیست
"خوب" به آن حمله کنید.................
کافیست...."بد" از آن دفاع کنید!!!.................
" دکتر علی شریعتی"

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !
کاش گاهی خدا از پشت ابرها میومد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد:
آهـــــــــــــــــــای بــگــــــیـــــــــر بشـــــــــــیــــــن
اینقدر غر نزن ،
همین که هست بعد یه چشمک میزد
و آروم تو گوشم میگفت:همه چی درست میشه.
لیکن دیدم که در آن گوشه ی باغ لاله ای پنهانی با نسیمی میگفت
جامه ی عشق برازنده ی هر قامت نیست
دکتر علی شریعتی
مدیریت مجدد وبلاگو به آقای مرادی تبریک میگیم .
با آرزوی موفقیت برای شما

خدایا !
بی معرفتی بزرگترین اشتباهی است که ممکن است از یک انسان سربزند .
بی معرفتی یعنی عدم شناخت و سرآغاز تمام اشتباهات
پروردگارم !
نمی خواهم یکی از بندگان بی معرفت درگاهت باشم ، نعمت آگاهی را از من دریغ مدار .

بچه ها بیایین تا دیر نشده فال این ماهتونو ببینید
بهش شک نکنین درسته درسته. میگی نه تا آخر ماه صبر کن
البته بگم فقط برای دانشجوهای ارشده
کوله بارم بردوش ،سفری میباید سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنها یی محض ، سازکم با من گفت:
هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی تو بگو از ته دل
من خدا را دارم من وسازم چندیست که فقط با اوییم.
خدا همانیست که ما میخواهم کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواهد
اگر سنگى را دوست داشته باشد سنگ مىشود
اگر هدفى را دوست داشته باشد به آن هدف تبديل مىشود
اگر به فردى عشق بورزد آن فرد مىشود
و اگر به خدا عشق بورزد خدايى مىشود
همیشه رفتن ، رسیدن نیست ولى براى رسیدن باید رفت.
در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بیاموز.
(دکتر شریعتى)
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم.....
جلسه ی محاکمه عشق بود
وقاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود
یعنی "فراموشی"
قلب تقاضای عفو عشق را داشت،
ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند،
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی!
آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی!
و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!
حالا چرا این چنین با او مخالفید؟!
همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند،
تنها عقل و قلب در جلسه باقی ماندند،
عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند،
ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده،
چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!
قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود،
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل خود را تکرار می کند،
و فقط با "عشق" می توانم یک "قلب واقعی" باشم،
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.......
|
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .
تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب
می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین
اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان
چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .
چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی
بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی
شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
" یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .
اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست
بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.
گفتم چه آسان به دست مي آيي گفت پس آسان ازدستم نده "
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست شرط آن داشتن دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم:ای یار خانه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر "خانه دوست کجاست؟" |
فریدون مشیری
آرامش آن است که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست
روزی همه فضلیت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد
عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست.
مردی درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر روي ماشين خط مي اندازد .
مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود.
در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟
مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين ...
و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
صندلی داغ این هفته با حضور آقای مهدی مرادی برگزار میگردد

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکشیم همیشه خوب باشیم حتی اگر اطرافیانمان نیش بزنند...
.
.
انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودمان هست : تا ابد دور خودمان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهیم
|
|