بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 
 

جلسه ی محاکمه عشق بود

وقاضی عقل

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود

یعنی "فراموشی"

قلب تقاضای عفو عشق را داشت،

ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند،

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی!

آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی!

و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟!

همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند،

تنها عقل و قلب در جلسه  باقی ماندند،

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند،

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده،

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود،

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل خود را تکرار می کند،

و فقط با "عشق" می توانم یک "قلب واقعی" باشم،

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.......

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 9:43  توسط روح انگیز رحیمی  | 
  بالا