|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
با تو هستم فرهاد ،
تيشه بيهوده بر اين كوه مزن
كه ديگر شيريني ديده اش گرم تمناي تو نيست
واز صداي زدن تيشه تو
اين قلب بي ارزش من را به تپش باز نخواهي آورد
در زمستان بلندي كه گذشت
قلب من در پي عشق
قدمي مانده به ديوار عدالت پژمرد
و به قانون طبيعت خنديد و به مرگ شقايق غريد
قلب من طوري مرد
كه دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده كند
شايد از روز ازل
از همان روز كه گويند خداوند بزرگ از دم خود به بشر عشق دميد
من به بازيچه ي ديدار شياطين بودم
و يقين در آن روز اولين كس كه خداوند بر او عشق دميد
تو مجنون صفت و عاشق و شيدا بودي
كه چنين ابر سمج
بر در خانه ي دل باريدي
با تو هستم فرهاد مشت بيهوده بر اين در مزن .....
برو آنجا كه به تو باده ي عشق بشارت دهند
و تو در اين راه سيراب ز جام مي رنگين گردي...........
. تابلو هلال احمر را به غضنفر نشان می دهند و می گویند علامت چیست؟
می گوید خطر حلول ماه مبارک رمضان!!
به غضنفر می گن این شعر از کیست؟
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز! می گه یه راهنمایی کنید.
بهش می گن اسم خود شاعر داخل مصرع هست. می گه جواد نکونام!!
تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان
خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی
که چرا تنهایی؟؟
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشق هستم
نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد
آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب...!!!
قایقت جا دارد...!!!
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
بر سر در کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا ، خلق روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد ، آن یکی خاک یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر رست رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را پاچین عفاف می دریدند
بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا یکباره به صور می دمیدند
طیر از و کراوات و وحش از جحر انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم از رونق ملک نا امیدند
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛ -
اگه از دوران مجردی لذت نميبری ازدواج کن !!
اون وقت حتما از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبری !
همین را کم داشتیم (ضرب المثل چینی)

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی هابرای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:(من اين تابلو را قبلأ ديده ام!)
داوينچي با تعجب پرسيد:(کی؟)
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در یک گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!!!)

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"









سلام بر مهدى(ع)، خورشید جان ها و امید انسان ها. مهدى(ع)، یادگار پیامبران، خلاصه ابراهیم، عصاره محمد، احیا و زنده کننده سنت هاست. نیمه شعبان، مطلع خورشید فروزان مهدى(ع) در ظلمت تاریخ است. پیروان قائم آل محمد(ع) همچون او اهل قیام و انقلابند.
مهدى(عج)، کعبه مقصود و قبله موعود امت هاست.
غیبت کبرا، دوره آزمایش منتظران راستین حضرت مهدى(ع) است.
وقتى نیمه شعبان مى رسد، گلواژه هاى «انتظار»، «ظهور»، «فرج»، «حکومت جهانى»، «قسط و عدل»، «دیدار» و «مهدى» مى شکفد.
نیمه شعبان، عید منتظران وراثت زمین براى مستضعفان و شکست سلطه هاى جبّاران است. نیمه شعبان، افروختن چراغ شوق در دل شیعیان و امید بخشیدن به محرومان است.
اين عيد فرخنده را از طرف برادران: علي قرباني مرغملكي، ايمان ولئيي و خودم
به شما مهندسان محترم تبريك ميگوئيم.
(جاتون خالی ما سه نفر تو سایت دانشگاه این مطلب را نوشتیم)






۱- در مورد اشخاص زیر اولین کلمه ای که به نظرتون میرسه بنویسید؟
قضاوی - قنبریان - بشارتی - ملکی - عابدی - ابراهیمی
۲- این عکس کیه؟

این بچه سرحال دیروز و کاری و پر تلاش(متلاشی) امروز آقای مهندس علی قربانی است
جواني، آغاز شكفتن است.
جواني، ميلاد دوباره انسان است.
انسان در جواني، بار تكليف الهي را به تازگي بر دوش گرفته است.
خداوند، بسياري از نعمت هايش را در جواني به انسان ارزاني ميدارد.
روز جوان بر هم کلاسی های جوان مبارک!!
|
جواني داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم
وزين غفلت پريشانم
جواني چون كبوتر بود ومن بودم يكي طفل كبوتر باز
سرودي داشت مرغك
كه از بانگ سرودش مست بودم ؛شادمان بودم
به شوق نغمه ي مستانه او نغمه خوان بودم
نوايي داشت ؛ حالي داشت
سلام بر تو
میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم
شایدم نشناختی، منم غضنفر
...
آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و قلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن
در شهر چو من، عاشق زاری نیست
آورده به بازار ، خریداری نیست
آن کس که بدو میل، خریدارم نیست
آن کس که خریدار، بدو میلم نیست
گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
فلک کور است ، دلم شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…
به اصفهانيه ميگن شيرين تر از عسل چي خوردي؟ميگه ترشي مجاني!!!
از يه اصفهانیه مي پرسن وقتي سر يخچال ميري چي مي خوري
گفت:كتك
به یه آدامس میگن آرزوت چیه ؟
میگه : زیر دندون اصفهانی جماعت نیوفتم
اصفهانیه برای بچه اش اسمارتیس میخره ٬ روش مینویسه :
هر ۸ ساعت ۱ عدد
يه نفر با يه اصفهاني دست به يقه ميشه.اصفهاني بجاي عمل متقابل التماس کنان بالهجه شيرين اصفهاني ميگه: آقا شوما را به خدا يقمو ول کنين . آ گوشمو بيگيرينآخه يقم پاره ميشد!!!
بلیط های اصفهان از 20 تومن به 10 تومن كاهش پیدا می كنه، اصفهانیا اعتراض می كن. ازشون می پرسن واسه چی اعتراض كردین می گن چون قبلا كه پیاده می رفتیم 20 تومن به نفعمون بود، اما حالا 10 تومن به نفعمونه!
اصفهانیه آب معدنی می خره، به زنش می گه حاج خانم آب بریز توش، این خیلی غلیظه!
اصفهانی ها وقتی مهمان براشون میاد این طوری تعارف می کنند: لطفا این میوه ها را هم ملاحظه بفرمایید!
اصفهانيه قله اورست رو فتح كرد.بهش ميگن انگيزه ات چي بود؟؟ ميگه خدا لعنت كنه كسي رو كه گفت اون بالا نذري ميدن.
یه روز اصفهانیه تو مسابقات رالی شرکت میکنه وسط راه مسافر سوار می کنه!!!
اصفهانیه بعد از 25 سال دوستش رو تو خیابون میبینه میگه : آقا عباس خودتی؟ اون یکی میگه : آره ، شما؟ جواب میده من فلانی ام! آقا موسی میگه : بعد از 25 سال تو از کجا شناختی منو؟ یارو میگه : قیافت که خیلی عوض شده ولی از رو کت و شلوارت شناختمت!!!
نه شمالیست
نه جنوبی
اما حرف که میزنی
باد ازشمال می وزد
وپرندگان از جنوب باز میگردند
من امروز با چمدانی که فقط
پیراهن کودکیم در آن جای بگیرد
از این شهر می روم
.
.
من به ضیافت ساده ای مهمانم
|
|