بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

با تو هستم فرهاد ،

 تيشه بيهوده بر اين  كوه مزن

 كه ديگر شيريني ديده اش گرم تمناي تو نيست

 واز صداي زدن تيشه تو

 اين قلب بي ارزش من را به تپش باز نخواهي آورد

در زمستان بلندي كه گذشت

 قلب من در پي عشق

 قدمي مانده به ديوار عدالت پژمرد

و به قانون طبيعت خنديد و به مرگ شقايق غريد

قلب من طوري مرد

 كه دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده كند

شايد از روز ازل

 از همان روز كه گويند خداوند بزرگ از دم خود به بشر عشق دميد

 من به بازيچه ي ديدار شياطين بودم

 و يقين در آن روز اولين كس  كه خداوند بر او عشق دميد

 تو مجنون صفت و عاشق و شيدا بودي

 كه چنين ابر سمج

 بر در خانه ي دل باريدي

 با تو هستم فرهاد مشت بيهوده بر اين در مزن .....

 برو آنجا كه به تو باده ي عشق بشارت دهند

و تو در اين راه سيراب ز جام مي رنگين گردي...........

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:22  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا