بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 
 

جلسه ی محاکمه عشق بود

وقاضی عقل

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود

یعنی "فراموشی"

قلب تقاضای عفو عشق را داشت،

ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند،

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی!

آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی!

و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟!

همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند،

تنها عقل و قلب در جلسه  باقی ماندند،

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند،

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده،

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود،

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل خود را تکرار می کند،

و فقط با "عشق" می توانم یک "قلب واقعی" باشم،

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.......

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت 9:43  توسط روح انگیز رحیمی  | 

 

فقط يه ايراني ميتونه وقتي ميره مهموني فوري از صاحبخانه بپرسه اينجا متري چند؟

فقط يه ايراني ميتونه هر چيزي که ميوفته رو زمين با يک فوت ضد عفوني‌ کنه!

فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازيک سال بعد از مهاجرتش به يه کشور ديگه، زبان يادبگيره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!

فقط يه ايراني ميتونه جلد بستني که هيچي توش نداره رو ليس بزنه ولي بعد وقتي مهموني تموم ميشه همينطوري ديس ديس غذا بريزه تو سطل اشغال!!!

فقط يه ايراني ميتونه با وجود اين همه نداري و بيکاري و تورم ،وقتي مهمون واسش مياد سعي کنه بهترين پذيرايي کنه و بهترين غذارو بزاره واسه مهمونش تا يه وقت جلوش شرمنده نشه.

فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچي ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگي ساعت چنده؟ موبايلشو در بياره و ساعت رو اعلام کنه!

فقط يه ايراني ميتونه طوري از بهشت و جهنم و حيات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور ليدر و هفته اي دوبار ميره!

فقط يه ايراني ميتونه يکي رو که هيچ دخلي به فوتبال نداره از رييسي ستاد سوخت بذاره مديرعامل يه باشگاه ورزشي!

فقط يه ايراني ميتونه تو لاين سرعت پنچرگيري کنه!!!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي تو کوچه و خيابون، يه تيکه نون رو زمين ميبينه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بي تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار يه درخت تا گنجيشک ها بيان بخورنش

فقط يه ايراني ميتونه ماشين کولر دار ســوار بشــه ولي خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاريخ و مردم و آب و هواي کشورش تعريف کنه که خارجيه واسش سوال پيش بياد که پس چرا اومدي اينجا؟!

فقط يه ايراني ميتونه وقتي از يک چيزي اعم از شخص يا شغل يا قوميتي ضربه اي ميخوره، ديگه نظرش در مورد همه اونجوري ميشه!
مثلا دخترا همه بي احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهاني ها همه خسيسن. موتور سوارا همه بي فرهنگن

فقط يه ايراني مي تونه با هزار بدبختي کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمي خواد بري

فقط يه منشي ايروني ميتونه خودشو از دکتر بيشتر بگيره

فقط يه ايراني ميتونه وقتي پشـــت فرمـــونه به پيـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتي پيـــاده ميره جايي، به راننــــــده ها فحـــش بده!

فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعي خودش فقط در صف نانوايي و تاکسي دفاع کنه!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:24  توسط روح انگیز رحیمی  | 

دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی؟ میگم ماشینمو آوردم تعمیرگاه ...
میگه مگه خرابه ؟
پَ نه پَ آوردمش تعمیرگاه عیادت دوستای مریضش


ماشن رو پارک کردم شمارمو گذاشتم زیر برف پاک کن ...
زنگ زده میگه پراید مال شماست؟
پَ نه پَ بی ام و بقلی مال منه ! شماره مو گذاشتم رو پرایده ریا نشه

تو خیابون مارو دست تو دست باهم دیده ... از این مدلها که مثلاً مُچمونو گرفته ...
با یه لحنی میپرسه دوست دخترتونه ؟
پَ نه پَ مامان بزرگمه ... پیش پاتون از اتوشویی گرفتمش


به بابام میگم تلویزیونو بزن کانال دو ... میگه روشنش کنم ؟
پَ نه پَ تو بزن دو ... من هُل میدم روشن شه ....

بسته سیگارمو گرفته که از توش سیگار برداره ... میگه اِ اِ اِ همین یه نخه ؟
پَ نه پَ این یه دونه چشم گذاشته، بقیه رفتن قایم شدن !

چهل کیلو بار دستمه میگم کمرم شکست بیا بگیر ...
میگه بار رو؟!
پَ نه پَ ننه بزرگ منو غم بی کَسیش کمرمو شکسته

بابام با چکش به جای میخ زده به دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پایین ...
تازه میپرسه خورد به دستت؟
پَ نه پَ یاد گل خدادا عزیزی به استرالیا افتادم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، عجب گلی بود عجب گلی !

زنگ زدم
۱۱۰ میگم اقا دزد اومده اینجا ...
میگه چیزی هم برده؟!
پَ نه پَ یه سری خورده ریز واسمون اورده ... گفتم زنگ بزنم ببینم اگه اونجاس گوشی رو بدید ازش تشکر کنم !


رفتیم واسه عروسی باغ اجاره کنیم ... یارو میگه جای امن میخواهی ؟
پَ نه پَ یه باغ بده تجاوز خورش خوب باشه مهمونا روش حساب کردن !


نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس ...
راننده میگه می خوای سوار شی؟!
پَ نه پَ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:0  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 

 

جان عالم بر لب آمد

ای خدا مهدی نیامد

چشم عالم پر ز خون شد

ای خدا مهدی نیامد

هرچه گفتم یاابن طه، یاابن یاسین، یاابن احمد

العجل یاابن علی المرتضی

مهدی نیامد

العجل مولا مولا مولا....

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:34  توسط منیژه شیروانی  | 

این چه شوریست که در دورقمر می بینم  * همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام        * علت آنست که هر روز بتر می بینم

دختران راهمه جنگ است وجدل بامادر    * پسران را همه بدخواه پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد            * هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان        * طوق زرین همه درگردن خرمی بینم

ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است   *       قوت دانا همه ازخون جگر میبینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن        * که من این پند به از در و گهر میبینم  

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:21  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب

می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین      

اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

 انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان

 چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی

 بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی

 شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

 اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست

بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:0  توسط روح انگیز رحیمی  | 
کاریکلماتور

۱ـ با یک ریال دو ریال ، نمی توان سریال ساخت.

۲ـ بعضی ها خیاط نیستند ، اما خوب وصله هایی به آدم می چسبانند.

۳ـ اگر دلتان «قرص» است از «دردسر» نترسید.

۴ـ در ضیافت خیال ، اولین مهمان رویا بود.

۵ـ زیباترین و بهترین ساعت دنیا ، ساعتی بود که دیدمت.

۶ـ بگذارید حق تان را بخورند ، مرگ حق است.

۷ـ نفت مهریه ملت است اما عندالمطالبه نیست.

۸ـ همه انسان ها شاعرند ، چرا که روزی غزل خداحافظی را می خوانند.

۹ـ به علت خالی بودن جیب مردم ، جیب بُرها متحصن شدند.

۱۰ـ نوازنده ها برای همه می زنند اما پشت سر کسی خیر.

۱۱ـ سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند.

۱۲ـ از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستند.

۱۳ـ ای کاش تیر نگاه یار مشقی بود.

۱۴ـ از ماجرای عشقمان ، موهایم روسفید بیرون آمدند.

۱۵ـ اگر زندان نبود از دست این آزادی به کجا پناه می بردیم.

۱۶ـ گناهکار کسی است که تظاهر به تقوا نمی کند.

۱۷ـ کیف پول فقرا همیشه در حال رژیم گرفتن است.

۱۸ـ دیوارهای توالت عمومی ، پُر خواننده تر از روزنامه ها هستند.

۱۹ـ از نظر عوام ، آزادی یعنی آنطرف دیوار زندان.

۲۰ـ برای «درمان» فقر ، دیگر « قرص» نان تجویز نمی شود.

۲۱ـ همه مردم گل را دوست دارند ، به جز دروازه بان ها.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 9:32  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 


Ctrl+A
Ctrl+C
Ctrl+V
Ctrl+P
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:51  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

گرفتم بعد عمری مدرکی چند
و اینجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ریزد از چپ و راست
ز پایین و از آن بالا مهندس
 
غضنفر گاری اش را هول نمیداد
د ِ یالا هول بده یالا مهندس
 تقی هم چونه میزد کنج بازار
نمی ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چی میگفت اصغر
دو تا چایی قند پهلو مهندس
شنیدم کودکی میگفت در ده
به مردی با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه ای بگذشت مردی
صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
 خلاصه میخورد خون جماعت
 همیشه بدتر از زالو مهندس

شنیدم با تشر میگفت معمار
 به آن وردست حمالش مهندس
همین مانده که از فردا بگویند
به گوساله و امثالش مهندس
یهو یاد سکینه کردم ای داد
فدای آن لب و خالش مهندس
شنیدم که عمل کرده دماغش
خبر داری از احوالش مهندس؟!

شنیدم بعد تنظیمات بینی
 بهش میگن همه خانوم مهندس
شنیدم بچه زاییده دوباره
بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟

 سرت رو درد آوردم من مهندس
سخن از هر دری اومد مهندس
 یکی سیگار میخواد اون سمت دکه
برو که مشتری اومد مهندس
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:46  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 " گفتم خدايا همنشينم باش گفت:من مونس كساني هستم كه مرا يادكنند

  گفتم چه آسان به دست مي آيي گفت پس آسان ازدستم نده "

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:56  توسط روح انگیز رحیمی  | 

خانه دوست

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 شست و شوی دل هاست

شرط آن داشتن

دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم:ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟"

فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:50  توسط روح انگیز رحیمی  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در
همين حين، يک روباه او را ديد.
 
    روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
 
    خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
 
    روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم
مطلب مي نويسم.
 
    روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
 
    خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من
بيا.
 
 خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي
از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
 
    در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
 
    گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
 
    خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره،
کار مي کنم.
 
    گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
 
    خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

 

  بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

 
    خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
 
    در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر
موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
 
    در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
 
 
 
    نتيجه
 
    هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

 

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته

باشيد
 
 
    آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:58  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

یادش بخیر بچگيا قصه های سفيدبرفي و شنل قرمزي و سیندرلا

يادش بخير ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:11  توسط منیژه شیروانی  | 

وقتی قراره آخرش همه ي کارها خراب بشه،

ديگه چه فرقی می کنه کي پَت باشه كي مَت باشه ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:43  توسط منیژه شیروانی  | 

 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته

برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته 
برای...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:19  توسط منیژه شیروانی  | 
  بالا