|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
جلسه ی محاکمه عشق بود
وقاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود
یعنی "فراموشی"
قلب تقاضای عفو عشق را داشت،
ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند،
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق،
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی!
آهای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی!
و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!
حالا چرا این چنین با او مخالفید؟!
همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند،
تنها عقل و قلب در جلسه باقی ماندند،
عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق بیزارند،
ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده،
چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!
قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود،
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل خود را تکرار می کند،
و فقط با "عشق" می توانم یک "قلب واقعی" باشم،
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.......
|
دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی؟ میگم ماشینمو آوردم تعمیرگاه
...
میگه مگه خرابه ؟
پَ نه پَ آوردمش تعمیرگاه عیادت دوستای مریضش
ماشن رو پارک کردم شمارمو گذاشتم زیر برف پاک کن ...
زنگ زده میگه پراید مال شماست؟
پَ نه پَ بی ام و بقلی مال منه ! شماره مو گذاشتم رو پرایده ریا نشه
تو خیابون مارو دست تو دست باهم دیده ... از این مدلها که مثلاً مُچمونو گرفته ...
با یه لحنی میپرسه دوست دخترتونه ؟
پَ نه پَ مامان بزرگمه ... پیش پاتون از اتوشویی گرفتمش
به بابام میگم تلویزیونو بزن کانال دو ... میگه روشنش کنم ؟
پَ نه پَ تو بزن دو ... من هُل میدم روشن شه ....
بسته سیگارمو گرفته که از توش سیگار برداره ... میگه اِ اِ اِ همین یه نخه ؟
پَ نه پَ این یه دونه چشم گذاشته، بقیه رفتن قایم شدن !
چهل کیلو بار دستمه میگم کمرم شکست بیا بگیر ...
میگه بار رو؟!
پَ نه پَ ننه بزرگ منو غم بی کَسیش کمرمو شکسته
بابام با چکش به جای میخ زده به دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پایین ...
تازه میپرسه خورد به دستت؟
پَ نه پَ یاد گل خدادا عزیزی به استرالیا افتادم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم،
عجب گلی بود عجب گلی !
زنگ زدم ۱۱۰ میگم اقا دزد اومده اینجا ...
میگه چیزی هم برده؟!
پَ نه پَ یه سری خورده ریز واسمون اورده ... گفتم زنگ بزنم ببینم اگه اونجاس گوشی
رو بدید ازش تشکر کنم !
رفتیم واسه عروسی باغ اجاره کنیم ... یارو میگه جای امن میخواهی ؟
پَ نه پَ یه باغ بده تجاوز خورش خوب باشه مهمونا روش حساب کردن !
نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس ...
راننده میگه می خوای سوار شی؟!
پَ نه پَ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم

جان عالم بر لب آمد
ای خدا مهدی نیامد
چشم عالم پر ز خون شد
ای خدا مهدی نیامد
هرچه گفتم یاابن طه، یاابن یاسین، یاابن احمد
العجل یاابن علی المرتضی
مهدی نیامد
العجل مولا مولا مولا....
این چه شوریست که در دورقمر می بینم * همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام * علت آنست که هر روز بتر می بینم
دختران راهمه جنگ است وجدل بامادر * پسران را همه بدخواه پدر می بینم
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد * هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان * طوق زرین همه درگردن خرمی بینم
ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است * قوت دانا همه ازخون جگر میبینم
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن * که من این پند به از در و گهر میبینم
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .
تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب
می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین
اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان
چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .
چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی
بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی
شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
" یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .
اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست
بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.
۱ـ با یک ریال دو ریال ، نمی توان سریال ساخت.
۲ـ بعضی ها خیاط نیستند ، اما خوب وصله هایی به آدم می چسبانند.
۳ـ اگر دلتان «قرص» است از «دردسر» نترسید.
۴ـ در ضیافت خیال ، اولین مهمان رویا بود.
۵ـ زیباترین و بهترین ساعت دنیا ، ساعتی بود که دیدمت.
۶ـ بگذارید حق تان را بخورند ، مرگ حق است.
۷ـ نفت مهریه ملت است اما عندالمطالبه نیست.
۸ـ همه انسان ها شاعرند ، چرا که روزی غزل خداحافظی را می خوانند.
۹ـ به علت خالی بودن جیب مردم ، جیب بُرها متحصن شدند.
۱۰ـ نوازنده ها برای همه می زنند اما پشت سر کسی خیر.
۱۱ـ سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند.
۱۲ـ از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستند.
۱۳ـ ای کاش تیر نگاه یار مشقی بود.
۱۴ـ از ماجرای عشقمان ، موهایم روسفید بیرون آمدند.
۱۵ـ اگر زندان نبود از دست این آزادی به کجا پناه می بردیم.
۱۶ـ گناهکار کسی است که تظاهر به تقوا نمی کند.
۱۷ـ کیف پول فقرا همیشه در حال رژیم گرفتن است.
۱۸ـ دیوارهای توالت عمومی ، پُر خواننده تر از روزنامه ها هستند.
۱۹ـ از نظر عوام ، آزادی یعنی آنطرف دیوار زندان.
۲۰ـ برای «درمان» فقر ، دیگر « قرص» نان تجویز نمی شود.
۲۱ـ همه مردم گل را دوست دارند ، به جز دروازه بان ها.
|
گفتم چه آسان به دست مي آيي گفت پس آسان ازدستم نده "
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست شرط آن داشتن دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم:ای یار خانه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر "خانه دوست کجاست؟" |
فریدون مشیری
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته

یادش بخیر بچگيا قصه های سفيدبرفي و شنل قرمزي و سیندرلا
يادش بخير ...

وقتی قراره آخرش همه ي کارها خراب بشه،
ديگه چه فرقی می کنه کي پَت باشه كي مَت باشه ؟
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاککن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
برای...
|
|