بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

سپردن مسئولیّت‏ها به اهلش

إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا


ترجمه فارسی:

همانا خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش بدهید


ترجمه انگلیسی:

Surely Allah commands you to make over trusts to their owners


ترجمه فرانسوی:

Certes, Allah vous commande de render

les dépôts à leurs ayants-droit


سوره : النساء آیه : 58


 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:26  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

گوجه تولید شهرکرد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:12  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
این دو جمله زیر رو به زبون مازندرانی واستون گذاشتم

تپولوس کیجا..

و
گامبو ریکا...

(کیجا: به معنی دختر          ریکا:به معنی پسر)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:7  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

همه ی گزینه ها روی میز است

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:2  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

هنگامی که دری از خوشبختی

به روی ما بسته می شود ،

در دیگری باز می شود .

ولی ما

آنچنان به در بسته چشم دوخته ایم

که درهای باز را نمی بینیم !

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:51  توسط عبدالله قربانی  | 

(من سعید نیستم) سلام. من حدود ۸ روز پیش روز پنشنبه به سعید اس ام اس دادم که برا کمی خاص مطلب میذاری؟ گفت آره مشکلی نیست. از اون روز تا حالا چیزی حدود ۱۰ تا اس ام اس دیگه بهش دادم که اکثرا بی جواب بودن. به همین مقدار به گوشیش زنگ زدم. بازم گفت که میذارم. خلاصه من یه هفته صبر کردم تا سعید مطلبشو بذاره. تازه امروز برا من مطلبشو میل کرده. من هم سریعا یه عکس ازش تو لب تاپم پیدا کردم و گذاشتم. مهلت سعید تموم شده(یه هفتش) و من به ایمان گفتم نفر بعدی باشه. حالا مطلب سعید هم تو آرشیو هستش هر کی دوس داره واسش نظر بذاره.

با سلام خدمت تمامی دوستان خوبم

به ما گفتن اینجا کمی خاصه

خوب من هم کمی خاص برای شما گل های باغ می نویسم

سعید شمشی خوزانی خوزانی متولد 25/3/1367 در شهری با قدمت به اسم سده هستم .

طفولیت را دربازی گوشی به سر بردم .اون دوران بچه درس خون مدرسه ابتدایی دانش بودم که امروز اون را خراب کردند .

در دوران راهنمایی در مدرسه شهید جلالی از اون بچه آرام خبری نبود ،یک کم شیطون شده بودم (تو پرانتز یک خاطره از اون دوران بگم یک روز با هم کلاسی هام دعوام شد کتک نازی به یکیشون زدم ولی شیرنی اون برد را داداش هم کلاسیم از سرم بیرون کرد و یک سیلی جانانه ازش خوردم )اما تو این دوران هم همچنان بچه درس خون بودم .

دبیرستان شهدا یکی از خوش ترین دوران زندگیم هست.اونجا درس تنها معنی نمی داد .اول جوانی و رفقای این دوران که هنوز هم با اونها رابطه دارم وبا هم رفیقیم .تو این دوران باید راه خودمون را مشخص می کردیم چه از بابت درس چه از بابت شخصیت اجتماعی .خدار را شکر ازش راضی هستم .

لیسانس را در دو دانشگاه خوندم یک ترم شهرکرد و بعد هم در اثر یک سری ماجراها اردبیل قبول شدم .

من دانشگاه اردبیل را محل شکل گیری تفکرات ذهنیم می دونم .جایی می دونم که فعالیت های اجتماعیم در اون کلید خورد و بهترین دوستانم را پیدا کردم البته شما ها سرورید .

سال 89 هم که ارشد شهرکرد قبول شدم .

تو یک خانواده زحمت کش بزرگ شدم .پدرم کشاورز هستش .مادرم خانه دار.

2 تا خواهر دارم که اونها هم دانشگاهی هستند .

شخصیتم از دیدم خودم (چقدر اعتماد به نفس داره ؟؟)

آدم شلوغی هستم .اهل گشت گذار به شدت .ول خرج .رفیق بازهستم .

تو زندگی سعی کردم آدم رو راستی باشم .صداقت را بهتر از هر چیزی می دونم .

دوست داشتم هر کاری را به سر انجام برسونم و همه تلاشم را هم کردم /.

شنا را دوست دارم .

ازغذای خاصی بدم نمیاد .

یک کمی طرفدار پرسپولیسم. خدار را شاکرم که تا حالا کمکم کرد و در تنها ترین مواقع در کنارم بوده و دست نیاز بنده اش را رد نکرده.

دوست دارم نظر رفقا را در مورد شخصیتم بدونم .

با تشکر از این که حوصله کردید و تا اینجا را خوندید

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:46  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
business-competition.jpg  

در زمان های بسیار دور ؛ یک مرد روحانی به روستائی بسیار دور افتاده رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد ...کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحا...نی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود. دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت "تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم" با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.

اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ. آقا در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند. آقا فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.

باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا اقا به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.

البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن ...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

  سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:


       یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟


            او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.


            مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.


            او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.


            وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.


            صد هزار برای خودم


            صد هزار تا هم حق حساب شما


            صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:28  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور میزد


استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که  توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد  : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود "


ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ،  مادرم بود "


حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...



تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود


او خواست که خودی نشان داده  و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم  کند .  لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود ! "


همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر که  وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه  بناچار گفت : " راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود ! "

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:25  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

بعضی از اشخاص بنا به دلایلی نام یا نامهای مستعاری برای خود انتخاب می‌کنند. در پاره‌ای موارد این نامهای مستعار جایگزین نام اصلی شده و دیگر کسی آن شخص را به نام اصلیش نمی‌شناسد.

در جدول زیر اسامی مستعار تعدادی از شخصیتهای سیاسی، هنری و ادبی ایران درج گردیده که مشاهده آنها خالی از لطف نیست.

ردیف

نام مستعار

نام اصلی

۱

آغاسی

نعمت‌الله آزموده

۲

ابی

ابراهیم حامدی

۳

ارد بزرگ

مجتبی شرکاء

۴

الهه

بهار غلامحسینی

۵

امیر کبیر

تقی فراهانی

۶

اندی

آندرانیک مددیان

۷

ایرج

حسین خواجه‌امیری

۸

ایرج راد

اکبر حسنی‌راد

۹

بابا شمل

رضا گنجه‌ای

۱۰

باقرخان

باقر تبریزی

۱۱

بدیع‌الزمان فروزانفر

محمدحسین بشرویه‌ ای

۱۲

بزرگ علوی

مجتبی علوی

۱۳

بهروز وثوقی

خلیل وثوقی

۱۴

پرویز یاحقی

پرویز صدیقی‌پارسی

۱۵

پروین اعتصامی

رخشنده اعتصامی

۱۶

پریسا

فاطمه واعظی

۱۷

پوران

فرح‌دخت عبّاسی‌طاقانی (طالقانی)

۱۸

ثریا قاسمی

مولود ملاقاسم

۱۹

جبار باغچه‌بان

میرزاجبار عسگرزاده

۲۰

حافظ

شمس‌الدین محمد شیرازی

۲۱

حمیرا

پروانه امیرافشاری

۲۲

خواجه نصیرالدین طوسی

ابوجعفر محمدبن محمدبن حسن طوسی

۲۳

دلکش

عصمت باقرپوربابُلی

۲۴

ذبیح‌الله منصوری

ذبیح‌الله حکیم‌الهی‌دشتی

۲۵

ر.اعتمادی

رجبعلی اعتمادی

۲۶

رضا شاه

رضا سوادکوهی

۲۷

رهی معیری

بیوک معیری

۲۸

ستار

عبدالحسن ستارپور

۲۹

ستارخان

ستار قره‌داغی

۳۰

سعدی

مُصلِح‌الدین مُشرف‌بن عَبدُالله

۳۱

سلمان فارسی

روزبه

۳۲

سندی

شهرام آذر

۳۳

سوسن

گل‌اندام طاهرخانی

۳۴

سیروس گرجستانی

علی‌اکبر محمدزاده‌گرجستانی

۳۵

سیمین بهبهانی

سیمین خلیلی

۳۶

شهریار

محمدحسین بهجت‌تبریزی

۳۷

شیرین بینا

شیرین صدق‌گویا

۳۸

صائب تبریزی

میرزا محمدعلی

۳۹

عبدالکریم سروش

حسین حاج فرج‌الله دبّاغ

۴۰

عطار نیشابوری

فریدالدین ابوحامد

۴۱

فرح پهلوی

فرح دیبا

۴۲

فروزان

پروین خیربخش

۴۳

کمال الملک

محمد غفاری

۴۴

گلاب آدینه

گلاب مستعان

۴۵

گوگوش

فائقه آتشین

۴۶

گوهر مراد

غلامحسین ساعدی

۴۷

م.الف.به‌آذین

محمود اعتمادزاد

۴۸

م.امید

مهدی اخوان‌ثالث

۴۹

مرضیه

اشرف‌السادات مرتضایی

۵۰

معین

نصرالله معین

۵۱

ملک‌الشعرا

محمدتقی بهار

۵۲

مهستی

افتخار دده‌بالا

۵۳

میرداماد

میربرهان‌الدین محمدباقر استرآبادی

۵۴

میرزاده عشقی

سیدمحمدرضا کردستانی

۵۵

نادرشاه

نادرقلی

۵۶

نادره

حمیده خیرآبادی

۵۷

نسیم شمال

سید اشرف‌الدین گیلانی

۵۸

نلی

شمسی اشتری

۵۹

نیما یوشیج

علی اسفندیاری

۶۰

هایده

معصومه دده‌بالا

 
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:22  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
میدونید بچه ها ضدحال اساسی به چی میگن؟

اینکه حدود یه چند ماهی از امتحان مقاومتمون بگذره. بعدش استاد بگه من برگه های امتحانو تو اثاث کشی گم کردم. حالت ما تو این چندماهه اینجوری بود

بعد از این همه دل خوشی .... بعدش استاد با یه همچین حالتی  و با لبخند ملیحی که به گوشه لب داره و یه حس برتری و غرور خاص تکیه به صندلیش میزنه و میگه: آره من برگه ها رو تو یکی از کارتون های بسته بندی اثباب منزل که فکرش رو هم نمیکردم پیدا کردم.

اون لحظه من این شکلی شدم(البته بعد از اظهار کمی خوشحالی ظاهری جلوی استاد برای پیدا شدن برگه ها)  

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:50  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

ای خدا! ای رحمان! ای رحیم! ای که دل ها را زیر و رو می کنی؛ قلبم را بر دینت استوار بدار!

آمین!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:22  توسط عبدالله قربانی  | 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:34  توسط عبدالله قربانی  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:32  توسط عبدالله قربانی  | 

اي كيو در اصل پسر يك امپراتور بود كه در دوره حكومت شوگون ها كه حكومت را از دست امپراتورها خارج كردند، مادرش مجبور شد به همسري يك شوگون درآيد و براي همين او را به معبد فرستاد. اين كودك در معبد خيلي زود پيشرفت مي كند و در همه كار خلاقيتش را نشان مي دهد.

او هر زمان كه مي خواست تمركز خود را جمع كند. دو انگشتش را روي سرش مي چرخاند و بعد شروع به فكر مي كرد. داستان زندگي اي كيو و افسانه هاي پيرامون او، يكي از داستان هاي مورد علاقه مردم ژاپن است و تا به حال يك سريال و دو كارتون از آن تهيه شده است
ايكيوسان ديگه وقت چيه...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
میتی کمان نمی نشست تا به نزد او شکایت بیاورند خودش شهر به شهر و روستا به روستا می رفت تا با مفسدانی که خون مردم را در شیشه می کنند مبارزه کند.

میتی کمان مدام سخنرانی نمی کرد در باب لزوم برخورد جدی با مفاسد اقتصادی عمل می کرد.

میتی کمان مامور مخصوص حاکم بزرگ بود کسی نمی دونست حاکم بزرگ کیه ولی هرکی که به بود میتی کمان مامور مخصوص خوبی بود احتمال خیلی زیاد مامور مخصوص مبارزه با مفاسد اقتصادی و رانت خواری بود.

میتی کمان دستگاه عریض و طویلی برای مبارزه با فساد نداشت یه داداش کایکوی نیرومند و یه تسوکه براش کافی بود.

خلافکارها وقتی علامت مخصوص حاکم بزرگ را می دیدند آن قدر دچار رعب و وحشت می شدند که ناچار سر تسلیم فرو می آوردند و اگر هم تسلیم نمی شدند توسط کایکو و تسوکه نفله می شدند.

میتی کمان .....

میتی کمان کجایی که یادت بخیر. میتی کمان کجایی؟ میتی جون یه سری هم به ما بزن حاجی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

کارتون فردی مورچه سیاه ماجرای یک مورچه بسیار باهوش و شجاع است که در جنگلی همراه با دوستان دیگرش زندگی می کند.و بیشتر از همه این شال قرمز رنگ ، با خال خالهای مشکی جلب توجه می کند. این مورچه سیاه فوق العاده باهوش است و هر مشکلی که در جنگل پیش بیاید او با زیرکی خاص خود آن را برطرف می ند و سعی می کند به دوستان خود کمک کند.دوستاش تشکیل شده بودن از یه کنه خنگ و ملخی که همیشه سوارش بود  (ساخت آلمان غربی)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

کارتون بسیار زیبا و دوست داشتنی بچه های کوه تاراک داستان دو بچه خرس به نام جکی و جیل که مادرشان را گم می کنند و توسط پسری سرخ پوست نگهداری و بزرگ می شوند …

کارتون بسیار محبوبی بوده و یادآور خاطرات زیبایی برای تمام کسانی است که این کارتون را دیده اند.


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
 كاراكتر دپيوتي داگ (همان معاون كلانتر خودمان) را شركت TerryToons Cartoon خلق كرد. 
دپيوتي داگ، اوايل دهه 1350 در ايران دوبله شد و تلويزيون تا مدت‌ها بعد از انقلاب با نام معاون كلانتر نشانش مي‌داد.
 ماسكي (Musky Muskrat) موش آبي و وينس (Vince Van Gophe) يك موش حفار، دوستان معاون هستند و بيشتر ماجراهاي كارتون، سر و كله زدن‌هاي ديوانه‌كنندة اين دو با معاون فلك‌زده است .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

کارتون موش کور کارتونی محبوب که با نام اصلی  Krtek از برنامه کودک و نوجوان کشورمان پخش می شد! کارتون موش کور ماجرای موشی سیاه رنگ است که در کنار یکدهکده در جنگلی زندگی می کند و وسایل انسان هارا بر داشته و از انهااستفاده می کند!

 

موش کور شخصیتی محبوب و دوست داشتنی است که بدون کلام و فقط با موزیک جذاب خود کودکان و حتی بزرگ ترهارا بیننده خود می سازد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
ماجرای پیرزنی ماجراجو که به وسیله قاشق طلایی خود کوچک می شد! خاله ریزه نمی خواست کسی بفهمد که ناگهان کوچک می شود ولی دخترکی که همیشه با خاله ریزه همراه بود و از این موضوع با خبر بود و همیشه در خاله ریزه را کمک می کرد! خاله ریزه می توانست با حیوانان حرف بزند در بیشتر داستان های کارتون خاله ریزه و قاشق سحرآمیز صحبت کردن خاله با حیوانات به چشم می خورد! کارتون خاله ریزه را بیشتر بزرگترها به یاد دارند پیرزنی بانمک که در خاطره ی همه ماندگار شده است !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

درباره یک بچه به نام کنا و یک موجود اسطوره ای با نام سرندیپیتی بود که ناخواسته به جزیره ای ناشناخته وارد می شوند و با نجات دادن حیوانات جزیره محبوب اهالی جزیره می شوند


سونهیسا ایتو سال 1983 فیلنامه سرندیپیتی را بر مبنای رمانی نوشته استن کاس رور سال 1974 در 26 اپیزود 24 دقیقه ای نوشت. این مجموعه که از محصولات استودیو زویو است از اول ژویه سال 1983 تا 23 دسامبر همان سال پخش شد.


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
این کارتون داستانهای زندگی دو بچه زنبور به نام های نیک و نیکو است که در جنگل هربار اتفاقاتی برای آنان می افتد

نیک و نیکو (به ژاپنی: みつばちマーヤの冒険 Mitsubachi Māya no Bōken ، به معنی «ماجراهای مایا زنبور عسل») نام یک مجموعه انیمه ساخت استودیوی ژاپنی نیپون انیمیشن است. این مجموعه در ۵۵ قسمت از آوریل ۱۹۷۵ تا آوریل ۱۹۷۶ توسط شبکه تلویزیونی «تی‌وی آساهی» پخش شد. این مجموعه با اقتباس از رمان Die Biene Maja از نویسندهٔ آلمانی، والدمار بونزلز، ساخته شده. نیک و نیکو، به زبانهای مختلف دوبله و بارها از تلویزیون کشورهای مختلف به نمایش درآمده است و جزو نخستین و موفق‌ترین انیمه‌های ساخت نیپون انیمیشن محسوب می‌شود

در کارتون نیک و نیکو شخصیت های دیگری نیز وجود دارد که این کارتون را بسیار زیبا کرده است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

یک سریال کارتونی قدیمی است در مورد یک شکارچی.

این انیمیشن لهستانی داستان یک شکارچی است که سفارش برای شکار حیوانات میگیرد ولی همیشه در این کار ناموفق است.نام اصلی این کارتون پامپالینی شکارچی حیوانات است که در ایران با نام زبل خان سالها پیش از شبکه اول تلویزیون ایران پخش شدهاست..
در ایران اکبر منانی به جای این شخصیت صحبت میکرد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

در مورد داستان دختر جوانی با نام لوسی است که سختی ها وهیجاناتی را که او وخانواده اش در حین مهاجرت از انگلیس به استرالیا تحمل کرده اند ،بیان می‌کند .آنها از انگلیس به استرالیا مهاجرت کرده تا در آنجا مزرعه‌ای بر پا کرده به کشاورزی مشغول شوند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
مادر کاتری برای شغل از فنلاند به آلمان میرود و کاتری را در مزرعه ای تنها میگذارد اما جنگ جهانی اول شروع شده و فنلاند زیر قدرت روسیه است و کاتری (حنا) با وقایع ناگوار بسیاری روبرو می شود از جمله قادر به برقراری ارتباط با مادرش نیست و تنها گاو شیرده پدربزرگش توسط یک خرس کشته میشود و ادامه کسب درآمد برای آنان با مشکلات بسیاری مواجه میشود و کاتری تصمیم به کار کردن میکند. ولی آیا یک دختر بچه ده ساله از پس سختی ها بر می آید؟

او این دشواری ها را با سخت کوشی و اراده ای قوی تحمل میکند. او همواره از محبت و علاقه اطرافیانش برخوردار است. و با اخلاق خوب خود با همه کنار می آید و در دلها جا باز میکند...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
این کارتون توسط کمپانی نیپون ژاپن در ٢۶ قسمت و به مناسبت المپیک ١٩٨٠ مسکو ساخته شده

است.همان طور که اگر دقت کرده باشید،شخصیتها اسامی روسی دارند.میشا،ناتاشا، ساشا و...

ساکنین دهکده در هر دو داستان، حیوان‌های مختلفی بودند شبیه انسان. از طرز زندگی‌شان گرفته تا لباس پوشیدن و راه رفتنشان مثل آدم‌حسابی‌ها بود. جدا از فرم قصه‌ها، شخصیت‌های دو قصه هم شباهت‌های زیادی داشتند. بچه‌ها دو دسته می‌شدند: خوب‌ها (که خوب بودنشان بی‌نهایت روی اعصاب بود) و بدها (که ما با آن‌ها حال می‌کردیم!). خودمان‌ایم، می‌شد از جذابیت غیرقابل انکار تیم خلاف دراگو، گربه (تمام خانوادة گربه زندانی بودند به خاطر خلاف!) و روباه گذشت و مثلا میشا و ناتاشا و میلا را که کفر آدم را درمی‌آوردند، دوست داشت؟


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

ممول کوچولو به همراه ۲۴۵ نفر آدم کوچولوی دیگه از سیاره “ریرورو” با سفینه ای به کره زمین می آید و در جزیره ای به اسم “لیل” ساکن می شه، دوستی رمانتیک او با دختری مریض احوال به اسم ماریل سرآغاز آشنایی ممول با دنیای آدم بزرگها و شکل گیری ماجراهای متعددی می شه.

داستان سرزمین کوچولوها درباره یک دختر کوچولو و شیرین به نام ممول است که با دختر مهربون آشنا شده و این دوستی بین آنها ماجراهایی را در طول پخش قسمتهای این کارتون بوجود می آورد.

اضافه شدن شخصیت های منفی و مثبت متعدد مانند خانم پنلوپه ، گریس ، اسکار ، آقای جهان گرد ، پاشا و گربه دختر مهربون به جذابیت های این کارتون زیبا افزوده است. دیدن دوباره این کارتون خاطرات زیادی را در ذهن دوستداران کارتونهای تلویزیونی زنده خواهد کرد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
داستانی که روایتگر تلخی های زندگی، عشق، تنفر و بخشش است. آنت دختر نوجوانی است که برادری کوچک به نام دنی دارد. آنها با پدرشان در مزرعه ای در دامنه های آلپ زندگی می کنند و مادرشان بعد از به دنیا آوردن دنی کوچولو می میرد.

 

در همسایگی آنها لوسین با خانواده اش زندگی می کند که با آنت خیلی صمیمی است، تا اینکه طی حادثه ای دلخراش دنی کوچولو از پرتگاهی می افتد و فلج می شود. مقصر لوسین است و با این اتفاق تمام دوستی بین او و آنت به نفرت تبدیل می شود و.......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:30  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا