|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |

سپردن مسئولیّتها به اهلش
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا
ترجمه فارسی:
همانا خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهید
ترجمه انگلیسی:
Surely Allah commands you to make over trusts to their owners
ترجمه فرانسوی:
Certes, Allah vous commande de render
les dépôts à leurs ayants-droit
سوره : النساء آیه : 58

گوجه تولید شهرکرد

تپولوس کیجا..
و
گامبو ریکا...
(کیجا: به معنی دختر ریکا:به معنی پسر)

همه ی گزینه ها روی میز است

هنگامی که دری از خوشبختی
به روی ما بسته می شود ،
در دیگری باز می شود .
ولی ما
آنچنان به در بسته چشم دوخته ایم
که درهای باز را نمی بینیم !
(من سعید نیستم) سلام. من حدود ۸ روز پیش روز پنشنبه به سعید اس ام اس دادم که برا کمی خاص مطلب میذاری؟ گفت آره مشکلی نیست. از اون روز تا حالا چیزی حدود ۱۰ تا اس ام اس دیگه بهش دادم که اکثرا بی جواب بودن. به همین مقدار به گوشیش زنگ زدم. بازم گفت که میذارم. خلاصه من یه هفته صبر کردم تا سعید مطلبشو بذاره. تازه امروز برا من مطلبشو میل کرده. من هم سریعا یه عکس ازش تو لب تاپم پیدا کردم و گذاشتم. مهلت سعید تموم شده(یه هفتش) و من به ایمان گفتم نفر بعدی باشه. حالا مطلب سعید هم تو آرشیو هستش هر کی دوس داره واسش نظر بذاره.

با سلام خدمت تمامی دوستان خوبم
به ما گفتن اینجا کمی خاصه
خوب من هم کمی خاص برای شما گل های باغ می نویسم
سعید شمشی خوزانی خوزانی متولد 25/3/1367 در شهری با قدمت به اسم سده هستم .
طفولیت را دربازی گوشی به سر بردم .اون دوران بچه درس خون مدرسه ابتدایی دانش بودم که امروز اون را خراب کردند .
در دوران راهنمایی در مدرسه شهید جلالی از اون بچه آرام خبری نبود ،یک کم شیطون شده بودم (تو پرانتز یک خاطره از اون دوران بگم یک روز با هم کلاسی هام دعوام شد کتک نازی به یکیشون زدم ولی شیرنی اون برد را داداش هم کلاسیم از سرم بیرون کرد و یک سیلی جانانه ازش خوردم )اما تو این دوران هم همچنان بچه درس خون بودم .
دبیرستان شهدا یکی از خوش ترین دوران زندگیم هست.اونجا درس تنها معنی نمی داد .اول جوانی و رفقای این دوران که هنوز هم با اونها رابطه دارم وبا هم رفیقیم .تو این دوران باید راه خودمون را مشخص می کردیم چه از بابت درس چه از بابت شخصیت اجتماعی .خدار را شکر ازش راضی هستم .
لیسانس را در دو دانشگاه خوندم یک ترم شهرکرد و بعد هم در اثر یک سری ماجراها اردبیل قبول شدم .
من دانشگاه اردبیل را محل شکل گیری تفکرات ذهنیم می دونم .جایی می دونم که فعالیت های اجتماعیم در اون کلید خورد و بهترین دوستانم را پیدا کردم البته شما ها سرورید .
سال 89 هم که ارشد شهرکرد قبول شدم .
تو یک خانواده زحمت کش بزرگ شدم .پدرم کشاورز هستش .مادرم خانه دار.
2 تا خواهر دارم که اونها هم دانشگاهی هستند .
شخصیتم از دیدم خودم (چقدر اعتماد به نفس داره ؟؟)
آدم شلوغی هستم .اهل گشت گذار به شدت .ول خرج .رفیق بازهستم .
تو زندگی سعی کردم آدم رو راستی باشم .صداقت را بهتر از هر چیزی می دونم .
دوست داشتم هر کاری را به سر انجام برسونم و همه تلاشم را هم کردم /.
شنا را دوست دارم .
ازغذای خاصی بدم نمیاد .
یک کمی طرفدار پرسپولیسم. خدار را شاکرم که تا حالا کمکم کرد و در تنها ترین مواقع در کنارم بوده و دست نیاز بنده اش را رد نکرده.
دوست دارم نظر رفقا را در مورد شخصیتم بدونم .
با تشکر از این که حوصله کردید و تا اینجا را خوندید
اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ. آقا در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند. آقا فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا اقا به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.
البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن ...
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:
یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟
او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.
او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.
وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
صد هزار برای خودم
صد هزار تا هم حق حساب شما
صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!
از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور میزد
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود "
ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود "
حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...
تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود
او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم کند . لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود ! "
همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر که وقت را مناسب میدید ، خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه بناچار گفت : " راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود ! "
بعضی از اشخاص بنا به دلایلی نام یا نامهای مستعاری برای خود انتخاب میکنند. در پارهای موارد این نامهای مستعار جایگزین نام اصلی شده و دیگر کسی آن شخص را به نام اصلیش نمیشناسد.
در جدول زیر اسامی مستعار تعدادی از شخصیتهای سیاسی، هنری و ادبی ایران درج گردیده که مشاهده آنها خالی از لطف نیست.
|
ردیف |
نام مستعار |
نام اصلی |
|
۱ |
آغاسی |
نعمتالله آزموده |
|
۲ |
ابی |
ابراهیم حامدی |
|
۳ |
ارد بزرگ |
مجتبی شرکاء |
|
۴ |
الهه |
بهار غلامحسینی |
|
۵ |
امیر کبیر |
تقی فراهانی |
|
۶ |
اندی |
آندرانیک مددیان |
|
۷ |
ایرج |
حسین خواجهامیری |
|
۸ |
ایرج راد |
اکبر حسنیراد |
|
۹ |
بابا شمل |
رضا گنجهای |
|
۱۰ |
باقرخان |
باقر تبریزی |
|
۱۱ |
بدیعالزمان فروزانفر |
محمدحسین بشرویه ای |
|
۱۲ |
بزرگ علوی |
مجتبی علوی |
|
۱۳ |
بهروز وثوقی |
خلیل وثوقی |
|
۱۴ |
پرویز یاحقی |
پرویز صدیقیپارسی |
|
۱۵ |
پروین اعتصامی |
رخشنده اعتصامی |
|
۱۶ |
پریسا |
فاطمه واعظی |
|
۱۷ |
پوران |
فرحدخت عبّاسیطاقانی (طالقانی) |
|
۱۸ |
ثریا قاسمی |
مولود ملاقاسم |
|
۱۹ |
جبار باغچهبان |
میرزاجبار عسگرزاده |
|
۲۰ |
حافظ |
شمسالدین محمد شیرازی |
|
۲۱ |
حمیرا |
پروانه امیرافشاری |
|
۲۲ |
خواجه نصیرالدین طوسی |
ابوجعفر محمدبن محمدبن حسن طوسی |
|
۲۳ |
دلکش |
عصمت باقرپوربابُلی |
|
۲۴ |
ذبیحالله منصوری |
ذبیحالله حکیمالهیدشتی |
|
۲۵ |
ر.اعتمادی |
رجبعلی اعتمادی |
|
۲۶ |
رضا شاه |
رضا سوادکوهی |
|
۲۷ |
رهی معیری |
بیوک معیری |
|
۲۸ |
ستار |
عبدالحسن ستارپور |
|
۲۹ |
ستارخان |
ستار قرهداغی |
|
۳۰ |
سعدی |
مُصلِحالدین مُشرفبن عَبدُالله |
|
۳۱ |
سلمان فارسی |
روزبه |
|
۳۲ |
سندی |
شهرام آذر |
|
۳۳ |
سوسن |
گلاندام طاهرخانی |
|
۳۴ |
سیروس گرجستانی |
علیاکبر محمدزادهگرجستانی |
|
۳۵ |
سیمین بهبهانی |
سیمین خلیلی |
|
۳۶ |
شهریار |
محمدحسین بهجتتبریزی |
|
۳۷ |
شیرین بینا |
شیرین صدقگویا |
|
۳۸ |
صائب تبریزی |
میرزا محمدعلی |
|
۳۹ |
عبدالکریم سروش |
حسین حاج فرجالله دبّاغ |
|
۴۰ |
عطار نیشابوری |
فریدالدین ابوحامد |
|
۴۱ |
فرح پهلوی |
فرح دیبا |
|
۴۲ |
فروزان |
پروین خیربخش |
|
۴۳ |
کمال الملک |
محمد غفاری |
|
۴۴ |
گلاب آدینه |
گلاب مستعان |
|
۴۵ |
گوگوش |
فائقه آتشین |
|
۴۶ |
گوهر مراد |
غلامحسین ساعدی |
|
۴۷ |
م.الف.بهآذین |
محمود اعتمادزاد |
|
۴۸ |
م.امید |
مهدی اخوانثالث |
|
۴۹ |
مرضیه |
اشرفالسادات مرتضایی |
|
۵۰ |
معین |
نصرالله معین |
|
۵۱ |
ملکالشعرا |
محمدتقی بهار |
|
۵۲ |
مهستی |
افتخار ددهبالا |
|
۵۳ |
میرداماد |
میربرهانالدین محمدباقر استرآبادی |
|
۵۴ |
میرزاده عشقی |
سیدمحمدرضا کردستانی |
|
۵۵ |
نادرشاه |
نادرقلی |
|
۵۶ |
نادره |
حمیده خیرآبادی |
|
۵۷ |
نسیم شمال |
سید اشرفالدین گیلانی |
|
۵۸ |
نلی |
شمسی اشتری |
|
۵۹ |
نیما یوشیج |
علی اسفندیاری |
|
۶۰ |
هایده |
معصومه ددهبالا |
اینکه حدود یه چند ماهی از امتحان مقاومتمون بگذره. بعدش استاد بگه من برگه های امتحانو تو اثاث کشی گم کردم. حالت ما تو این چندماهه اینجوری بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از این همه دل خوشی .... بعدش استاد با یه همچین حالتی
و با لبخند ملیحی که به گوشه لب داره و یه حس برتری و غرور خاص تکیه به صندلیش میزنه و میگه: آره من برگه ها رو تو یکی از کارتون های بسته بندی اثباب منزل که فکرش رو هم نمیکردم پیدا کردم.
اون لحظه من این شکلی شدم(البته بعد از اظهار کمی خوشحالی ظاهری جلوی استاد برای پیدا شدن برگه ها) ![]()
![]()
ای خدا! ای رحمان! ای رحیم! ای که دل ها را زیر و رو می کنی؛ قلبم را بر دینت استوار بدار!
آمین!
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی

او هر زمان كه مي خواست تمركز خود را جمع كند. دو انگشتش را روي سرش مي چرخاند و بعد شروع به فكر مي كرد. داستان زندگي اي كيو و افسانه هاي پيرامون او، يكي از داستان هاي مورد علاقه مردم ژاپن است و تا به حال يك سريال و دو كارتون از آن تهيه شده است
ايكيوسان ديگه وقت چيه...

میتی کمان مدام سخنرانی نمی کرد در باب لزوم برخورد جدی با مفاسد اقتصادی عمل می کرد.
میتی کمان مامور مخصوص حاکم بزرگ بود کسی نمی دونست حاکم بزرگ کیه ولی هرکی که به بود میتی کمان مامور مخصوص خوبی بود احتمال خیلی زیاد مامور مخصوص مبارزه با مفاسد اقتصادی و رانت خواری بود.
میتی کمان دستگاه عریض و طویلی برای مبارزه با فساد نداشت یه داداش کایکوی نیرومند و یه تسوکه براش کافی بود.
خلافکارها وقتی علامت مخصوص حاکم بزرگ را می دیدند آن قدر دچار رعب و وحشت می شدند که ناچار سر تسلیم فرو می آوردند و اگر هم تسلیم نمی شدند توسط کایکو و تسوکه نفله می شدند.
میتی کمان .....
میتی کمان کجایی که یادت بخیر. میتی کمان کجایی؟ میتی جون یه سری هم به ما بزن حاجی


کارتون فردی مورچه سیاه ماجرای یک مورچه بسیار باهوش و شجاع است که در جنگلی همراه با دوستان دیگرش زندگی می کند.و بیشتر از همه این شال قرمز رنگ ، با خال خالهای مشکی جلب توجه می کند. این مورچه سیاه فوق العاده باهوش است و هر مشکلی که در جنگل پیش بیاید او با زیرکی خاص خود آن را برطرف می ند و سعی می کند به دوستان خود کمک کند.دوستاش تشکیل شده بودن از یه کنه خنگ و ملخی که همیشه سوارش بود (ساخت آلمان غربی)


کارتون بسیار زیبا و دوست داشتنی بچه های کوه تاراک داستان دو بچه خرس به نام جکی و جیل که مادرشان را گم می کنند و توسط پسری سرخ پوست نگهداری و بزرگ می شوند …

کارتون بسیار محبوبی بوده و یادآور خاطرات زیبایی برای تمام کسانی است که این کارتون را دیده اند.


کارتون موش کور کارتونی محبوب که با نام اصلی Krtek از برنامه کودک و نوجوان کشورمان پخش می شد! کارتون موش کور ماجرای موشی سیاه رنگ است که در کنار یکدهکده در جنگلی زندگی می کند و وسایل انسان هارا بر داشته و از انهااستفاده می کند!


موش کور شخصیتی محبوب و دوست داشتنی است که بدون کلام و فقط با موزیک جذاب خود کودکان و حتی بزرگ ترهارا بیننده خود می سازد

درباره یک بچه به نام کنا و یک موجود اسطوره ای با نام سرندیپیتی بود که ناخواسته به جزیره ای ناشناخته وارد می شوند و با نجات دادن حیوانات جزیره محبوب اهالی جزیره می شوند
سونهیسا ایتو سال 1983 فیلنامه سرندیپیتی را بر مبنای رمانی نوشته استن کاس رور سال 1974 در 26 اپیزود 24 دقیقه ای نوشت. این مجموعه که از محصولات استودیو زویو است از اول ژویه سال 1983 تا 23 دسامبر همان سال پخش شد. 
نیک و نیکو (به ژاپنی: みつばちマーヤの冒険 Mitsubachi Māya no Bōken ، به معنی «ماجراهای مایا زنبور عسل») نام یک مجموعه انیمه ساخت استودیوی ژاپنی نیپون انیمیشن است. این مجموعه در ۵۵ قسمت از آوریل ۱۹۷۵ تا آوریل ۱۹۷۶ توسط شبکه تلویزیونی «تیوی آساهی» پخش شد. این مجموعه با اقتباس از رمان Die Biene Maja از نویسندهٔ آلمانی، والدمار بونزلز، ساخته شده. نیک و نیکو، به زبانهای مختلف دوبله و بارها از تلویزیون کشورهای مختلف به نمایش درآمده است و جزو نخستین و موفقترین انیمههای ساخت نیپون انیمیشن محسوب میشود
در کارتون نیک و نیکو شخصیت های دیگری نیز وجود دارد که این کارتون را بسیار زیبا کرده است


یک سریال کارتونی قدیمی است در مورد یک شکارچی.
این انیمیشن لهستانی داستان یک شکارچی است که سفارش برای شکار حیوانات میگیرد ولی همیشه در این کار ناموفق است.نام اصلی این کارتون پامپالینی شکارچی حیوانات است که در ایران با نام زبل خان سالها پیش از شبکه اول تلویزیون ایران پخش شدهاست..
در ایران اکبر منانی به جای این شخصیت صحبت میکرد.



او این دشواری ها را با سخت کوشی و اراده ای قوی تحمل میکند. او همواره از محبت و علاقه اطرافیانش برخوردار است. و با اخلاق خوب خود با همه کنار می آید و در دلها جا باز میکند...


ساکنین دهکده در هر دو داستان، حیوانهای مختلفی بودند شبیه انسان. از طرز زندگیشان گرفته تا لباس پوشیدن و راه رفتنشان مثل آدمحسابیها بود. جدا از فرم قصهها، شخصیتهای دو قصه هم شباهتهای زیادی داشتند. بچهها دو دسته میشدند: خوبها (که خوب بودنشان بینهایت روی اعصاب بود) و بدها (که ما با آنها حال میکردیم!). خودمانایم، میشد از جذابیت غیرقابل انکار تیم خلاف دراگو، گربه (تمام خانوادة گربه زندانی بودند به خاطر خلاف!) و روباه گذشت و مثلا میشا و ناتاشا و میلا را که کفر آدم را درمیآوردند، دوست داشت؟


ممول کوچولو به همراه ۲۴۵ نفر آدم کوچولوی دیگه از سیاره “ریرورو” با سفینه ای به کره زمین می آید و در جزیره ای به اسم “لیل” ساکن می شه، دوستی رمانتیک او با دختری مریض احوال به اسم ماریل سرآغاز آشنایی ممول با دنیای آدم بزرگها و شکل گیری ماجراهای متعددی می شه.
داستان سرزمین کوچولوها درباره یک دختر کوچولو و شیرین به نام ممول است که با دختر مهربون آشنا شده و این دوستی بین آنها ماجراهایی را در طول پخش قسمتهای این کارتون بوجود می آورد.

اضافه شدن شخصیت های منفی و مثبت متعدد مانند خانم پنلوپه ، گریس ، اسکار ، آقای جهان گرد ، پاشا و گربه دختر مهربون به جذابیت های این کارتون زیبا افزوده است. دیدن دوباره این کارتون خاطرات زیادی را در ذهن دوستداران کارتونهای تلویزیونی زنده خواهد کرد.

در همسایگی آنها لوسین با خانواده اش زندگی می کند که با آنت خیلی صمیمی است، تا اینکه طی حادثه ای دلخراش دنی کوچولو از پرتگاهی می افتد و فلج می شود. مقصر لوسین است و با این اتفاق تمام دوستی بین او و آنت به نفرت تبدیل می شود و.......


|
|