|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
پريشان داستان بي سرانجامي ـ
غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم ـ
به غفلت رفت از دستم ـ
وزين غفلت پريشانم .
جواني چون كبوتر بود ومن بودم يكي طفل كبوتر باز ـ
سرودي داشت مرغك ـ
كه از بانگ سرودش مست بودم ؛شادمان بودم ـ
به شوق نغمه ي مستانه او نغمه خوان بودم ـ
نوايي داشت ؛ حالي داشت ـ
گاه وبي گاه با طفل دلم قال ومقالي داشت .
جواني چون كبوتر بود ومن بودم يكي طفل كبوتر باز ـ
كه او را هر زمان با شوق آب ودانه مي دادم ـ
پروبال لطيفش را به لبها شانه مي كردم ـ
واورا روي چشم وسينه خود خانه مي دادم .
ولي افسوس ؛هزار افسوس ـ
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد ...
زپيشم همچنان تير شهابي ؛ تند بالا رفت ـ
به سوي آسمان ها رفت ؛ فقان كردم )
نگاهم را چنان صياد دنبالش روان كردم ـ
ولي او كم كمك چون نقطه شد وزديده پنهان شد .
به خود گفتم كه آن مرغك به سوي لانه مي آيد ـ
ولي افسوس ؛ هزار افسوس ـ
به عمري در هش آويختم فانوس چشمم را ـ
نيامد در برم مرع سپيد من ـ
نشد گرم از سرودش خانه اميد من .
كنون دور از كبوتر لانه خالي ؛ آسمان خاليست ـ
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست .
منم آن طفل ديروزين كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تر مانده ...
درون آشيان زان همنواي گرمخو ؛ يك مشت پر مانده
پر او چيست داني ؟هاله موي سپيد من ـ
فضاي آشيان خاليست
چه هست آن آشيان ؟ ويران دلم ...
ويرانه عشق واميد من .
هزار افسوس ! هزار اندوه ! جواني رفت ؛ شادي رفت ؛ روح زندگاني رفت ـ
غم آمد ؛ ماتم آمد ؛ دشمن عشق واميد آمد ـ
پدر بگذشت ؛ مادر رفت ؛ شور عشق از سر رفت ـ
سپاه پيري آمد ؛ هاله موي سپيد من .
كنون من مانده ام تنها ـ
زشهر دل گريزان ؛ رهنورد هر بيابانم ـ
سراپا حيرتم ؛ درمانده ام ؛ همرنگ اندوهم ـ
چنان گم كرده فرزندي به صحراي غريبي ؛ بيكسي ؛ هم صحبت كوهم ...
صدا سر مي دهم در كوه ـ
كجاييد اي جواني ؛ شادماني ؛ كامرانيها ؟!
جواب آيد با صد اندوه :
كجاييد اي جواني ؛ شادماني ؛ كامرانيها ؟!
(بر گرفته از كتاب سوته دلان ۱ )
|
|