بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

تو تاکسی نشستَم یه چَن دقیقه بعدِ اینکه راه اُفتاد حدوداَ داشتیم با 100تا میرفتیم،
یه دَفه فَهمیدم دَرو خوب نبستَم، دَرو بازکَردم بَستم،
راننده که یه پیرمردِ عینکیِ بود،
خیلی آروم سَرشو برگردوند عقبو نیگا کرد با یه لَحنِ خیلی باحالی گُفت:
"کَسی پیاده شُد؟؟"

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 9:0  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا