
شب را به انتظار سپیده ندیدم
طلوع را به امید غروب نفهمیدم
غروب را در جستجوی ستاره گم کردم
ستاره را در پرتو ماه نیافتم
ماه را آئینه خورشید پنداشتم
خورشید را به تکه ای ابر فروختم
ابر باران شد و بارید و من دیدم هیچ نفهمیدم و.....
نمی دانم
شاید هم فهمیدم هیچ ندیدم
دیروز را نفهمیدم
امروز را ندیدم
فردا را شاید.......
|
+|
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:49  توسط مهدی (غیرفعال)
|
طلوع را به امید غروب نفهمیدم
غروب را در جستجوی ستاره گم کردم
ستاره را در پرتو ماه نیافتم
ماه را آئینه خورشید پنداشتم
خورشید را به تکه ای ابر فروختم
ابر باران شد و بارید و من دیدم هیچ نفهمیدم و.....
نمی دانم
شاید هم فهمیدم هیچ ندیدم
دیروز را نفهمیدم
امروز را ندیدم
فردا را شاید.......