چه قدر محیط دانشگاه برام غریب شده.احساس میکنم که اینجا اضافی ام.استادا هم مثل پارسال دنبال روزمرگی خودشونن.هر کدوم از بچه هامون رو هم که تو دانشکده دیدم مثل جزیره های از هم جدا،هر کی هراسون دنبال کار خودشه.نظافتچی داخل سالن هم با همون عجله داره سالن رو جارو میکنه.نگهبان ها هم عوض نشدن.بی حوصله...ریاست ها هم سر جاشونن.داخل شهرکرد یه دوری زدم و برگرشتم خوابگاه خوابیدم روی تختم و به تخت بالایی زل زدم
تموم شبکه های تخت رو شمردم
کاش می شد مثل سهراب بگم:
روزگارم بد نیست
یا بگم
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
یه بار چشمامو شستم ولی چیزی ندیدم
|
+|
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:2  توسط مهدی (غیرفعال)
|