بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

من این متن رو تو یکی از وبلاگها خوندم.بدک نیست شما هم اون رو بخونید.
مادر شوهرم روی شوهرم تسلط کامل داره . همیشه منو اذیت میکنه . شوهرم گوشش بدهکار حرف های من نیست . الان یک ساله که نفقه ی منو نمیده و من موندم و یک بچه دو ساله . رفتم دادگاه شکایت کردم و دادگاه حکم به نفع من داد . تازه به اینجا ختم نمیشه چونکه من قبلش یه وکیل گرفتم . اون وکیل می خواست سر منو کلاه بذاره . اطرافیان شوهرم رفتن و با اون وکیل صحبت کردند . توی دادگاه نزدیک بود همه چیزو از دست بدم . تو دقیقه نود وکیلم رو عوض کردم و اون به من گفت اگر دیر میومدم پیشش برای همیشه همه چیزمو از دست می دادم . مادر شوهرم تمام وسایل منو برداشته و در خونه رو روی من قفل کرده تا من نتونم برم تو خونم . منم رفتم و کلانتری شکایت کردم و قفل خونه رو نشونشون دادم تا برای بعدها مدرک داشته باشم . اتفاقا همون مدرک به دردم خورد و رای دادگاه را به نفع من تغییر داد . نمی دونم چکار کنم . یه بار شوهرم با مادرش و پدرش و برادر و خواهرش من و مادرم رو توی کوچه اونم جلوی چشم همه همسایه ها کتک زدند . چادرم رو از سرم کشیدند و مادر شوهرم با فریاد میگفت : بذار تا موهاش پیدا بشه بذار تا بی آبرو بشه . پدر شوهرم که یه بد دهن به تمام معناست . توهین راسته ی کارشه و همیشه به من فحش میده . نه تنها به من که به پدرم و مادرم هم فحش میده . طاقتم تموم شده . جونم به لبم رسیده . برای همین رفتم دادگاه شکایت کردم .
ببخشید اگه تلخ بود.نمیدونم ما آدما یهو چمون میشه.از انسانیت خیلی دور میشیم.به کجا چنین شتابان........
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:45  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا