بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !


من را انتخاب کرد ...

دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ،
 
 او تنومند تر بود ...

... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ،
 
 نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ُخشک شدم ..
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..

ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !

ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ...
 
 در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:2  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا