بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

این‌ نامه‌ی‌ آخر است‌ ! پس‌ از آن‌ نامه‌یی‌ وجود نخواهد داشت‌ ! این‌ واپسین‌ ابرِ پُر باران‌ِ خاکستری‌ست‌،که‌ بَر تو می‌بارَد، پس‌ از آن‌ دیگر بارانی وجود نخواهد داشت‌ !

آخرین‌ نامه‌ی‌ عشق‌ است‌ این‌ ! آخرین‌ سیاه‌مشق‌ِ کودکی‌... دیگر نه‌ سادگی‌ِ کودکی‌ را به‌ تماشا خواهی‌ نشست‌، نه‌ شکوه‌ِ عشق‌ را... دل‌ به‌ تو بستم‌، چون‌ کودکی‌ که‌ از مدرسه‌ می‌گریزد و گُنجشک‌ها وُ شعرهایش‌ را در جیب‌ِ شلوارش‌ پنهان‌ می‌کند ! من‌ کودکی‌ بودم‌ گریزان‌ُ آزاد بر بام‌ِ شعرُ عشق‌ !امّا تو مردی بودی‌ ،با رفتارهای‌ عامیانه‌ ! مردی‌ که‌ چشم‌ به‌ قضا وُ قدر دارد ... افسوس‌ ! از این‌ به‌ بعد در نامه‌های‌ عاشقانه‌، نوشته‌های‌ آبی‌ نخواهی‌ خواند ! در اشک‌ِ شمع‌ها و شراب‌ِ نیشکر ، ردّی‌ از من‌ نخواهی‌ دید ! از این‌ پَس‌ در کیف‌ِ نامه‌رسان‌ها ،بادبادک‌ِ رنگینی‌ برای‌ تو نخواهد بود ! دیگر در عذاب‌ِ زایمان‌ِ کلمات‌ وَ در عذاب‌ِ شعر حضور نخواهی‌ داشت‌ ! خودت‌ را بیرون‌ از باغ‌های‌ کودکی‌ پرتاب‌ کردی‌ وَ بَدَل‌ به‌ نثر شُدی‌... برای همیشه...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:56  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا