بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 
 من کلاس اول دبستان  بودم و دنیا رو خیلی بزرگوار می دیدیم

من کلاس اول بودم و دلم پر بود از باران

کفش های کتانی من سرمایه ی یک سالم بود و زندگی مث گریه و اشک و آسمون پر از سادگی بود

مدرسه پرواز بادبادک ها به سوی آسمان آبی بود

همه مهربان بودند کسی هنوز تلخ  و کوکی نشده بود 

هنوز شهر بوی جبهه و شهید میداد

و من خاک بازی میکردم

عاشورا برایم خاطره ی عشق دلدادگی بود

من نمی دانستم دل آدمها چطور میشکند ودل شکستن ها هنر نبود

من کلاس اول بودم و دنیا را چه مومنانه می دیدم

زندگی برایم خریدن یک مداد مشکی بود

تلویزیون خانه سیاه سفید بود و قلب هیچکس رنگی نبود

زندگی چقدر آسان بود  مثل خاک بازی

من کلاس اول بودم

چادر نماز مادر بوی گل محمدی می داد و ما مهمان همیشه ی خدا بودیم

آن روزها به قول فرهاد غم بود اما کم بود

آن روزها اینطور نبود.......

نبود.........بود؟؟؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:38  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا