|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
من کلاس اول بودم و دلم پر بود از باران
کفش های کتانی من سرمایه ی یک سالم بود و زندگی مث گریه و اشک و آسمون پر از سادگی بود
مدرسه پرواز بادبادک ها به سوی آسمان آبی بود
همه مهربان بودند کسی هنوز تلخ و کوکی نشده بود
هنوز شهر بوی جبهه و شهید میداد
و من خاک بازی میکردم
عاشورا برایم خاطره ی عشق دلدادگی بود
من نمی دانستم دل آدمها چطور میشکند ودل شکستن ها هنر نبود
من کلاس اول بودم و دنیا را چه مومنانه می دیدم
زندگی برایم خریدن یک مداد مشکی بود
تلویزیون خانه سیاه سفید بود و قلب هیچکس رنگی نبود
زندگی چقدر آسان بود مثل خاک بازی
من کلاس اول بودم
چادر نماز مادر بوی گل محمدی می داد و ما مهمان همیشه ی خدا بودیم
آن روزها به قول فرهاد غم بود اما کم بود
آن روزها اینطور نبود.......
نبود.........بود؟؟؟
|
|