|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
این که کسی می آید و ذره ذره ی جانت را می گیرد و ...
مرگ سیاهی مطلق جلوی چشم است!
نشنیدن صدا...
نیامدن نفس...
از بین رفتن خاطره ها...
تنها چیزی که می ماند اعتقاد است....
مرگ کمتر از صدم ثانیه است...
عارضه ی مرگ تا چند روزی قوایت را می گیرد و گیجت می کند.
مرگ ...
از مرگ می ترسم به خاطر خودم٬ به خاطر اینکه از تمام بدی هایم٬ کوتاهی هایم و ... خوب با خبرم.
اولین کسی که نمی دانم از تمام نگرانی هایی که برایش به وجود آورده ام می گذرد یا نه٬ مادرم است.
حق الله که به اندازه ی تمام عمر به گردن دارم٬ اما از حق الناس بیشتر می ترسم.
از این زبان که اکنون گرفته می ترسم.
همیشه می گفتم "خدایا٬ هر عضو از بدنم که صلاحیت استفاده از آن را ندارم٬ از من بگیر"
و حالا این زبان...
نمی دانم چرا باز خداوند جان دوباره به من بخشید ...
من که باز همان بنده ی سرکش و قاصرم...
شکرت خدایا...شکرت...
|
|