|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
پنجره را باز گذاشته ام صدای باران است و باد و تاریکی...
پنجره را باز گذاشته ام تا باد بیاید و همه دردها را با خودش ببرد و ببرد و ببرد......
تا من دیگر این دل کوچکم را با سنجاق قفلی به تنم آویزان نکنم........!!!
گاهی این جور می شود دل کوچک ساده ام عجیب از این روزگار می گیرد دلم می خواهد بروم در خوابهای بچه گیهایم زندگی کنم درست وسط پولکهای رنگی و شمهای روشن همانجا که پر بود از تکه های شیشه های رنگی که وقتی نور شمها به آنها می خورد همه جا پر می شد از رنگ و نور و قشنگی کاش توی خوابهای بچه گیم مانده بودم!
این روزها فکر می کنم دلم گرفته اصلا کرکره های دلم را پایین کشیده ام دل کوچکم را توی قفس گذاشته ام درست مثل پرنده ها و پارچه سبز بلندی روی آن انداخته ام که دلم هیچ کجای این دنیای زشت و بد رنگ را نبیند تا چشمهای آدمها نبیند که چشم دلم خیس است دلم نمی خواهد کسی ببیند که رنگ دلم پریده است.........

|
|