بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

 

تمام راه ظهورت را با گنه بستم

دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم
کسی به فکر شما نیست ، راست می گویم
دعا برای تو بازیست ، راست می گویم
اگر چه شهر برای شما چراغانیست
برای کشتن تو ، نیزه هم فراوانست
درون سینه ی ما عشق یخ زده آقا
تمام مزرعهامان ملخ زده اقا
من از سیاهیه شبهای تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم
من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور ، می ترسم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:16  توسط عبدالله قربانی  | 
  بالا