بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 
مهمات میبردم.چند نفر توی جاده دست تکان دادند سوارشان کردم.گفتم:"شما هنوز دهنتون بوی شیر میده،نمیترسید از جنگ؟"خندیدند آمدندبالا کنار مهمات.جلوتر گفتند"باچراغ خاموش برو عراقی هامیبینن"گفتم چراغ خاموش یعنی ته دره!خط بدون مهمات.یکیشون گفت:"حاجی ناراحت نباش"چفیه سفیدش را انداخت رو دوشش.جلوی ماشین میدوید که من ببینم و بی چراغ بتونیم بریم.خمپاره زدند شهید شد.دومی آمد جلوی ماشین دوید او هم شهید شد.سومی آمد..چهارمی...وقتی رسیدیم خط همه شان پشت ماشین کنار مهمات خوابیده بودند با لبخند و چشمهای باز...

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 10:0  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا