مردی با خدا زمزمه میکرد خدایا با من حرف بزن! یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید مرد فریاد زد خدایا با من حرف بزن.......آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد! مرد به اطراف نگاه کرد و گفت پس تو کجایی؟؟؟؟؟بگذار تا ببینمت.......ستاره ای درخشید اما مرد ندید!مرد فریاد کشیدخدایا یک معجزه به من نشان بده......کودکی متولد شد واما مرد باز توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد :خدایا خودت را بمن نشان بده وبگذار تو را ببینم از تو خواهش میکنم*پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند وبه راهش ادامه داد.......ما خدا را گم کردیم....در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 14:8  توسط مهدی (غیرفعال)
|