|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |

توی اتوبوس که نشسته ای انگار همه ی آدم ها رو یک جور دیگر میبینی ... انگار که همه برایت خاص میشوند ... بعضی ها را ناخودآگاه دوست داری و از کسی ناخودآگاه خوشت نمی آید ... کسانی که حتی یک بار هم با آنها همکلام نشدی ... تو قضاوت میکنی و همه را میبنی ...
روی صندلی های اتوبوس همیشه دو دسته مسافر با یکدیگر جدل میکنند ... عده ای که هیچ حوصله ی پاسخ به سوال ندارند و دیگری که مدام از گرمای هوا و قیمت گوشت و مرغ و ... ضحبت میکنند... و تو اصلا حوصله ی شنیدنش را نداری و از پنجره ی کنار دستت فقط بیرون را مینگری و کوچه های نامأنوسی میبینی و مغازه ها ی مختلف را زیر نظر داری ... به آدم ها گاهی لبخند میزنی و برایت عجیب است که چرا این همه آدم هیچ حسی به هم ندارند .... تو یک مسافر کوچکی شاید کوچکتر از همه شاید سبک بار تر از همه ... تو هم یک مسافری پس چرا اینهمه تفاوت داری ...
تو به کوچه های نامأنوس و مغازه های نا آشنا و آدم های غریبه به چشم دوستانی از دست رفته مینگری و تمام راه را می اندیشی تا یک شعر بگویی که مخاطبش تمام این کوچه ها و آدم ها باشد ... تا خاطراتشان را به دوش کشد ... که برایشان بلند بلند بخوانیش و بگویی که دوستشان داری اما نمیتوانی ... چند بیتی بیشتر نمیگویی ...
پیاده میشوی ... باز هم حوصله نداری برای همین کرایه ات را آماده در دست داری ... به آقای راننده پولت را میدهی . مرد میپرسد : چند نفر ؟ و تو یک آن فکر میکنی " من و کوچه ها و آدم ها و مغازه ها و چند بیتی شعر که نا سروده باقی ماند " اما میبینی تو که پیاده شدی تمام آنها در اتوبوس باقی مانده اند و حالا تو تنها مانده ای ... پس میگویی : یک نفر
از خیابان عبور میکنی ... صدای سوتی که می آید یعنی اتوبوس از ایستگاه خارج شد و یک لحظه دلت میریزد حس میکنی چیزی را در اتوبوس جا گذاشتی ... همه چیز را چک میکنی ... نه ... تو شاید خاطرات آن پیره زن را جا گذاشتی که برای گرفتن چند قلم جنس از آن سر شهر آمده این سر شهر .... شاید حالا خستگی زانوان پیرش را حس کنی... و همین حالا شاید دلت برایش تنگ شده است حتی برای آن اتوبوس پیر ...
پا به یک کوچه ی پر خاطره میگذاری ... و انگار همه چیز را از نو میبینی ... میبینی خانه ی قدیمی دوست قدیمیت را خراب کرده اند و تو تازه دیده ای ... و باز هم همان دوست قدیمی را میبینی همان مخاطبت را ... و با خود می اندیشی :" یک سفر کوچک شهری که این همه داستان نداشت ... "
|
|