بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

هر روز که می آمدی ،
من آن را گــِــره ای می کردم بین نخ های کاموا
حال که شـــال گردنی قرمز

با هزاران هزار گره برای تو بافتـــــه ام نیستی …

به خودم دلـــــداری می دهم …
برایش کـــوتاه بود؛ خوب شد که رفت …!!!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:12  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا