|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
ماه عسل در کربلا

به انتهای کوچه که رسیدم ، شب زیر لحاف ابر خوابیده بود و فانوس ظلمت همه جا را روشن از تاریکی خویش کرده بود. جلو رفتم و زنگ آخرین در را به صدا درآوردم. چند لحظه ای نگذشته بود که زنی میانسال با چادری مندرس و چهره ای غرق در تعجب و ترس بیرون آمد. سلام دادم و او هم سلامی توام با شک تحویلم داد. یک بسته از گوشت ها را طرفش گرفتم ، داشت از تعجب شاخ در می آورد. سریع از دستم قاپیدش و گفت ممنون. خداحافظی کردم و زن در را بست. چند قدمی دور نشده بودم که دوباره در باز شد و زن بیرون آمد و گفت : " ببخشید آقا مناسبش چیه ؟ " . گفتم : " شام عروسیمونِ ، نذر حسینِ " . نام مبارک حسین(ع) که از دهانم بیرون آمد همه وجودم تیر کشید و بغض راه گلویم را گرفت. همسرم هم که قربانی آن یکی همسایه را داده بود به سمتم آمد . وقتی بغض منو دید ، به اشکهایش اجازه جاری شدن داد.
پی نوشت همسرم :
می دانم چه لذتی دارد اینکه سوار بر ماشین عروس باشی ، میدانم چه لذتی دارد اینکه توی لباس عروس باشی ، آخر همه اینها را یکبار در عمرت بیشتر تجربه نمیکنی و میدانم لذت همه این لذت ها را . اما نمی دانید لذت شیعه حسین(ع) بودن را و آن دنیا پیش حسین(ع) روسفید بودن ...
|
|