از آئینه ی قراردادی
یاد گرفته یی که زیبا نیستی چهره ات را نقاب می زنی
درتلاشی که زیر پوشش ات چهره یی عوام پسند
ترکیب کنی
صفا وپاکی باطن ات قربانی عذاب و شرم ظاهری است غافلی که راه قلبت را بسته یی نمی دانی که کسی درجایی درون ات را نادیده ها را جست و جو می کند دل ات را بگشا! بازشو! پروازشو! به منزل گاه بی غشی
به سرای یک رنگی آن جا که "من و تو و او"نیست به خانه ی "ما"
سفرکن! قلبی که برای تو می تپد
انتظارت را می کشد
شاعرشو پیدا نکردم.
|+|
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 16:2  توسط مهدی (غیرفعال)
|