بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 
گویندکه صاحبدلی برای اقامه نماز به مسجدی رفت.نمازگزاران همه اوراشناختند

پس ازاو خواستندکه پس ازنمازایشان راپنددهداوپذیرفت نمازجماعت تمام شد...

چشمها همه به سوی اوبود.مردصاحبدل برخاست وبرپله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت وخداورسولش راستودآنگاه خطاب به جماعت گفت:

ای مردم!هرکس ازشمامی داندامروزتاشب خواهدزیست ونخواهدمردازجای برخیزد

کسی برنخاست.گفت:اکنون هرکس ازشماکه خودراآماده مرگ کرده است

ازجای برخیزد کسی برنخاست.صاحبدل گفت:

شگفتاکه شمابه ماندنتان اطمینان ندارید امابرای رفتن نیز آماده نیستید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:29  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا