کلارا،
نمیدانی چقدر نامههای قبلی تو مرا خوشحال کرد، آنهایی که از شب کریسمس به بعد برایم نوشتی. باید تو را با دوستداشتنیترین صفات صدا بزنم، اما کلمهای دوستداشتنیتر از عبارت ساده «عزیزم» پیدا نمیکنم. نکته در طرز بیان آن است. عزیزم، هنگامی که فکر میکنم تو از آن من هستی، اشک شوق از چشمانم جاری میشود و اغلب از خودم میپرسم که آیا شایستگی تو را دارم.
ممکن است تصور شود که سینه و ذهن هیچ انسانی تحمل ندارد تمام چیزهایی را که در یک روز اتفاق میافتد در خود جای دهد. این هزاران فکر، آرزو، غصه، امید و شادی از کجا میآید؟ هر روز بدون استثنا این جریان ادامه دارد. اما دیروز و روز قبل از آن چقدر خوشحال بودم! از درون نامههای تو چه روح شرافتمند و چه ایمان و چه عشق سرشاری به بیرون میتابید!
کلارای من، به خاطر عشق تو حاضرم هر کاری بکنم. سلحشوران قدیم، حال و روزشان بهتر از ما بود. میتوانستند برای رسیدن به عشق خود از آتش بگذرند یا اژدها بکشند. اما امروزه مجبوریم به آزمونهای معمولی مثل کمتر سیگار کشیدن و امثال آن اکتفا کنیم. با این وجود، چه سلحشور و چه غیر سلحشور میتوانیم عاشق شویم و بدین ترتیب مثل همیشه، این دوره و زمانه است که تغییر میکند ولی دل انسانها نه...
نمیتوانی تصور کنی که نامه تو چقدر باعث قوت قلب من شده است... تو محشری! و من دلایل بسیاری دارم که به تو افتخار کنم. اما تو در مورد من نمیتوانی چنین ادعایی بکنی. تصمیم خودم را گرفتهام که تمام آرزوهایت را در چهرهات بخوانم. بنابراین بدون اینکه حرفی بزنی میدانم که فکر میکنی رابرت تو آدم خوبی است، کاملاً از آنِ توست و تو را بسیار بیشتر از آنچه کلمات بتوانند بیان کنند دوست دارد. در آینده شادی که پیشِ رو داریم دلایل کافی خواهی داشت که اینگونه فکر کنی.
هنوز تو را با آن کلاه کوچکی که در آخرین شب روی سرت گذاشته بودی میبینم. هنوز میشنوم چطور مرا صدا میزدی: «عزیزم». کلارا، من از تمام گفتههای تو هیچ چیز دیگر به جز آن کلمه نشنیدم! به خاطر میآوری؟ اما در لباسهای فراموشنشدنی دیگری هم تو را میبینم. یک بار زمانی که از هم جدا بودیم، با لباس مشکی با امیلیا لیست به تئاتر میرفتی. میدانم که فراموش نکردهای. برای من کاملا زنده و روشن است. بار دیگر در توماس گاشن قدم میزدی و چتری روی سرت گرفته بودی و بهناچار از من روی گرداندی. یک بار دیگر هم درحالی که بعد از یک کنسرت، کلاهت را روی سر میگذاشتی چشمانمان بطور اتفاقی بههم افتاد و دیدم که چشمانت پر از عشقی قدیمی و تغییرناپذیر است.
تو را با اشکال و لباسهای مختلف پیش چشم میآورم، همانطور که تو را دیدهام. زیاد به تو نگاه نکردم اما تو مرا بیاندازه افسون کردی... آه! هرگز نمیتوانم آنگونه که شایسته است، تو را بخاطر خودت و بخاطر عشقی که نسبت به من داری و من هیچ سزاوار آن نیستم، ستایش کنم."
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:4  توسط مهدی (غیرفعال)
|