|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
***
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
"تو دعای کوچک منی"
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی است
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است وسخت
مثل بازی بهار با درخت***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی است
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی است
(۲۴/۹/۱۳۸۰)عرفان نظرآهاری
|
|