بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

hsl244e3qt8ud4f7ory1.jpg

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد 

edvp1du1wnbkp3nddn1.jpg

و یاد حرف پدرش افتاد: "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم". دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...، و بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و راه افتاد و 


گفت:


نه... . خدا نکنه... . اصلآ کفش نمی خوام.

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:9  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا