|
بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
|
||
|
مطالب علمی و دلنوشته بچه ها |
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد
و یاد حرف پدرش افتاد: "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم". دخترک به کفشها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...، و بعد شانههایش را بالا انداخت و راه افتاد و
گفت:
نه... . خدا نکنه... . اصلآ کفش نمی خوام.
|
|