بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل
وزن یازده نفر را نداشت.

باید یک نفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند. زن گفت من

 در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم راوقف فرزندان

وهمسرم کنم و درمقابل چیزی مطالبه نکنم. من طناب را رها می کنم چون

 به فداکاری عادت دارم

در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:50  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا