بچه های ارشد ماشین آلات شهرکرد89
 
 
مطالب علمی و دلنوشته  بچه ها
 

روزي مردي ثروتمند بااتومبيل جديد وگرانقيمتش با سرعت فراوان از خيابان كم رفت وآمدي مي گذشت.ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان،پسربچه اي پاره آجري به سمت اوپرت كرد. پاره آجر به ماشين اوبرخورد كرد.مرد سريع ترمز كرد وپياده شدوديد كه اتومبيلش صدمه بسياري ديده است.به طرف پسرك رفت واورابه باد سرزنش گرفت.پسرك گريان وباتلاش بسيار توانست توجه مردرابه طرف پياده رو،جايي كه برادرش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.پسرك گفت:اينجاخيابان خلوتي است وبه ندرت كسي ازآن عبور ميكند.برادر بزرگم ازروي صندلي چرخدارش به زمين افتاده ومن براي بلند كردنش به اندازه كافي زور ندارم.براي اينكه شما رامتوقف كنم ناچارشدم از پاره آجراستفاده كنم.مردبسيارمتآثرشدوازپسرك عذرخواهي كرد.برادر پسرك را بلند كرد وروي صندلي نشاند وسوار اتومبيل خود شد وبه راهش ادامه داد.در جاده زندگي آنچنان باسرعت وبي توجه به ديگران حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به سويتان پرتاب كنند.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:5  توسط مهدی (غیرفعال)  | 
  بالا